حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۹۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای بخت ندانم به سرم باز کی آیی / کی باز در بسته به رویم بگشایی
احیا کنی اموات دگر باره چو عیسی / گر هیچ کنی معجزه ای باز نمایی
دیرست که بر ما نگذشتی و نبردی / بیمار دل سوخته را گو که کجایی
باری بگذر بر من و باری ز دلِ من / بر دار که مُردم ز گرانی جدایی
چون سوزن اگر رشته کنی در همه چیزی / بر روی فتد بخیه ی پیوند هوایی
ظلمت بزدی راهم اگر زآن که نکردی / از خاطر من صیقل می زنگ زدایی
او مونس من باشد و من دست کشِ او / او تربیتم کرده و من مدح سرایی
بر زهد نصیحت گرم الحاح نماید / چیزی ننهد روح ز بی هوده درایی
پر کن قدح می به نزاری ده و بِستان / از وی همه سرمایه ی کردی و کیایی