حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۴۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر از هر دو جهان برشکنی یک رویی / ورنه ای یار کجا با که سخن می گویی
هر چه در دوست شوی محو و در او مستغرق / این توان گفت از اویی نتوان گفت اویی
هر چه او نه ، که و چه کو و کجا، اوست همه / چون جز او نیست دگر پس تو که را می جویی
گر به تو بازنمایند تو را هیچ نه ای / از پیِ هیچیِ خود بیش چرا می پویی
در نمازی اگر از حرص و طمع آزادی / در بهشتی اگر آسوده دلْ و خوش خویی
پای بر گردنِ اکوان نه و از سدره برآی / دست شوی از دل و جان چند به گل سر شویی
پای در حلقه ی فقرت چو نزاری ندهند / تا تو در حلقه ی چوگانِ وساوس گویی