حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۴۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساقیِ مجلسِ صفا چاره ی ما به چاره ای / چاره و بس که حالتی نیست جز این و چاره ای
میر خمار هر چه شد تیره ز من زمان زمان / می کشد از سپاهِ غم بر سرِ من هزاره ای
فایض می کده به ما دیر به دیر می رسد / طیره شده ست در میان کرده ز ما کناره ای
راتبه مان نمی رسد مَشرِبه مان نمی دهد / از من و روزگار من تیره شده ست پاره ای
سوخته ی صبوح را تاب رسیده بر جگر / روزِ جزا مگر شود واسطه ی کفاره ای
حَیَّ علی الصَلات من قامتِ ساقیان بود / زنده شوم چو بر شود بانگ به هر مناره ای
زهد و ورع مگر نشد هم ره خوی و طبعِ ما / مختلف اند راستی طالعِ هر ستاره ای
محتسبِ فراخ رو تنگ‌دلی چه می کند / حوصله ای فراخ تر بایدش از غراره ی
بیش مگو نزاریا از حرکاتِ ناقصی / لاشه خری کجا رسد در عقبِ سواره ای
می خورد و خورنده را می کند احتسابْ و حدّ / می زندش که که بر دلش بادزده کناره ای
هرزه سگانِ بد گمان غیبتِ ما چه می کنند / باز بگوی ساقیا چاره ی ما به چاره ای