حکیم نزاری › گرم رو باش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای دل ز بلا مکن تحاشی / جان بر سر دل چرا نباشی
در آتش و آب حرص و آزی / تا طالب نان و دیگ باشی
ایام لویشه کرده بودست / یعنی که گرو به یک لواشی
باری به رقیب دوست گفتم / ریش دل ما چه می خراشی
معشوق تو گفت در حضورست / اما تو طلب گر معاشی
از خلق نزاریا نهان باش / گرچه به فجور و فسق باشی
آری که نه راز پادشاهان / مکشوف کنند بر حواشی
نی نی سخنی بزرگ گفتی / یعنی که تو هم ز خواجه تاشی
دریاب که سرّ ارجعی چیست / تا پس رو نقد وقت باشی
هر طایفه مانده اند موقوف / در منکر نهی و امر معروف
ای امت انبیای مرسل / عمر از پی نسیه کرده مصروف
تا چند توان به جهل بودن / بر رای و قیاس خویش مشعوف
پیغمبر ما چرا به معراج / گشته ست به جبرئیل موصوف
یعنی ز حجاب خود برون آی / تا بر تو شود رموز مکشوف
هرگز نرسی به قصر مقصد / ساکن به خرابه های مالوف
از غصه بر کشیده ایوان / مسکن به خرابه می کند کوف
وز ننگ وجود خرقه پوشان / هرسال غنم بیفگند صوف
جز پس رو امر و آمر وقت / فی الجمله به کس مباش موقوف
تا کی بت وهم پروریدن / در هاویه هوا دویدن
از بهر نخ و نسیج و کم خا / بر خویش چو کرم غز تنیدن
کم خا چه کنند ژاژ کم خا / کرباس طلب کفن خریدن
ار مکتسب حلال باید / پیراهن آخرین بریدن
شد سیر دلم ز اهل طامات / وز موعظه گفتن و شنیدن
سرچشمه آب زندگانی ست / زین چشمه ببایدت شمیدن
یک جرعه ز جام عشق و سد جم / کو صبر و لیک تا چشیدن
دوش آمد و گفت ای رمیده / تا چند به غفلت آرمیدن
تعجیل کن و زپای منشین / زنهار که تا به ما رسیدن
آن ها که همیشه با خدای اند / بی خویش روند و با خودآیند
نتوان گفتن که جمله اوی اند / نه ظن بود آن کزو جدای اند
آن قوم که بالغ اند و واصل / مستغرق عین کبریای اند
و آن زمره که پس روان راه اند / معراج روان در قفای اند
و آن طایفه دگر که ضدند / واماندگان به وهم و رای اند
صُمُ بُکمُ مقلدان اند / در کتم عدم دگر کجای اند
جون واحد مطلق اوست آخر / مغرور به خویشتن چرای اند
آن ها که سفر ز خویش کردند / هم راه روندگان مای اند
جایی نزیی به خود، ز خود دور / تا راه به مقصدت نمایند
شب ها من و مسکرات در پیش / تا روز خبر ندارم از خویش
با دوست نشسته در برابر / دربسته حجاب عصمت از پیش
با من به زبان حال گفته / کای هیج ز خود چه می کنی پیش
هیهات همین و بس که سلطان / تا کی نطری کند به درویش
من کیش تو جعبه یی گرفتم / قربان نشوی مگر درین کیش
مغرور مشو به اهل دنیا / قاصر نظرند و باطل اندیش
تو پس رو امر وقت می باش / بیگانه منه تفاوت از خویش
گه نیش عتاب ما بود نوش / گه نوش عطای ما بود نیش
مرهم مطلب برین جراحت / من خسته و جان فگار و دل ریش
بر خور ز جوانی ای جوان مرد / زیرا که بر از جهان ، جوان خورد
در نفی و فنا و جسم خاکی / اثبات بقا نمی توان کرد
از هر که سخن کنند و گویند / ایام دمار ازو برآورد
در تنگ فضای بیم و امید / چه سخت کش و چه نازپرورد
می آتش تیز و آدمی خاک / آتش می سوز و خاک می گرد
جهال زبان کشیده در من / در مستی اگر بنالم از درد
گویند نزاریا به زاری / می نال چو عندلیب بر ورد
اما نه ز گل ستان سخن گوی / رو بر سر کوی دل ستان گرد
مشکل کاری عجب نگاری / من عاشق جفت و او ز من فرد
دنیا نفسی ست هر که دریافت / زآن پیش که آن نفس شود سرد
بی یار نمی شود میسر / بی یار بود درخت بی بر
بی هم نفسی علی الضروره / مشنو که مرا شود میّسر
جامی و صراحیی ویاری / این هر سه همیشه در برابر
شیرین صنمی به ناخن تیز / افکنده هزار شور در سر
هردم غزلی غزال چشمی / برگفته به لفظ روح پرور
ساقی پسری گشاده جبهت / کنجی و نهاده قفل بر در
خالی ز معربدان مفلس / ایمن ز مقلدان منکر
آراسته مجلسی چو فردوس / در آب فسرده آتش تر
برخاسته از کمال یاری / برداشته از میانه ساغر