در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش بهمه عالم زد (حافظ)
کیست این پنهان مرادر جان و تن / کز زبان من همی گوید سخن؟
این که گوید از لب من راز کیست / بنگرید این صاحب آواز کیست؟
در من اینسان خود نمایی میکند / ادعای آشنایی میکند
کیست این گویا و شنوا در تنم؟ / باورم یارب نیاید کاین منم!
متصلتر با همه دوری به من / ازنگه با چشم و از لب با سخن!
خوش پریشان با منش گفتارهاست / در پریشان گوئیش اسرارهاست
گوید او چون شاهدی صاحب جمال / حسن خود بیند بسرحد کمال
از برای خودنمایی صبح و شام / سر برآرد گه ز روزن گه ز بام
با خدنگ غمزه صیددل کند / دید هرجا طایری بسمل کند
گردنی هر جا درآرد در کمند / تا نگوید کس اسیرانش کمند
لاجرم آن شاهد بالا و پست / با کمال دلربایی در الست
جلوهاش گرمی بازاری نداشت / یوسف حسنش خریداری نداشت
غمزهاش را قابل تیری نبود / لایق پیکانش نخجیری نبود
عشوهاش هرجا کمند انداز گشت / گردنی لایق نیامد، بازگشت
ما سوی آیینۀ آن رو شدند / مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خویش در آیینه دید / روی زیبا دید و عشق آمد پدید
مدتی آن عشق بی نام و نشان / بد معلق در فضای بیکران
دلنشین خویش مأوائی نداشت / تا درو منزل کند جایی نداشت
بهر منزل بیقراری ساز کرد / طالبان خویش را آواز کرد
چونکه یکسر طالبانرا جمع ساخت / جمله را پروانه خود را شمع ساخت
جلوهای کرد از یمین و از یسار / دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطر نواز و دلفروز / دوزخی دشمن گداز و غیر سوز