عمان سامانی › بخش ۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سایه‌ی معشوق گرافتاد بر عاشق چه شد / ما باو محتاج بودیم او بما مشتاق بود
باز ساقی گفت تا چند انتظار / ای حریف لاابالی سر برآر
ای قدح پیما درآ، هوئی بزن / گوی چوگانت سرم،گوئی بزن
چون بموقع ساقیش درخواست کرد / پیرمیخواران ز جا، قدراست کرد
زینت افزای بساط نشأتین / سرور و سر خیل مخموران حسین
گفت آنکس را که میجویی منم / باده خواری را که میگویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد / ساغر می را تمامی نوش کرد
بازگفت از این شراب خوشگوار / دیگرت گر هست یک ساغر بیار