عمان سامانی › بخش ۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وه! که این مطلب ندارد انتها / قصه را سر رشته شد از کف رها
وای وای ایندل گرانجانی گرفت / این فرشته، خوی حیوانی گرفت
آنکه پنهان بد مرا در تن چه شد؟ / آن سخن گوی از زبان من چه شد؟
چونشد آنکز گوش میکرد استماع / وز لب من کف ز پای من سماع
من کیم؟ گردی ز خاک انگیخته / قالبی از آب و از گل ریخته
کوزه‌یی بنهاده در راه صبا / ای عجب آبی هدر خاکی هبا
من کیم؟ موجی ز دریا خاسته / قالبی افزوده روحی کاسته
عاجزی، محوی، عجولی، جاهلی / مضطری، ماتی، فضولی، کاهلی
نک حقیقت آمد و طی شد مجاز / شوخمش گوینده گفتن کرد ساز:
ای بحیرت مانده اندر شام داج / آفتاب آمد برون، اطفی السراج