باز گوید رسم عاشق این بود / بلکه این معشوق را آیین بود
چون دل عشاق را در قید کرد / خودنمایی کرد و دلها صید کرد
امتحانشان را ز روی سر خوشی / پیش گیرد شیوۀ عاشق کشی
در بیابان جنونشان سر دهد / ره بکوی عقلشان کمتر دهد
دوست میدارد دل پر دردشان / اشکهای سرخ و روی زردشان
چهره و موی غبار آلودشان / مغز پر آتش، دل پردودشان
دل پریشانشان کند چون زلف خویش / زآنکه عاشق را دلی باید پریش
خم کند شان قامت مانند تیر / روی چون گلشان کند همچون زریر
یعنی این قامت کمانی خوشترست / رنگ عاشق زعفرانی خوشترست
جمعیتشان در پریشانی خوشست / قوت، جوع و جامه، عریانی خوشست
خود کند ویران، دهد خود تمشیت / خودکشد شان باز خود گردد دیت
تا گریزد هر که او نالایقست / دردرامنکر، طرب را شایقست
تا گریزد هرکه او ناقابلست / عشق را مکره هوس را مایلست
و آنکه را ثابت قدم بیند براه / از شفقت میکند بروی نگاه
اندک اندک می کشاند سوی خویش / میدهد راهش بسوی کوی خویش
بدهدش ره در شبستان وصال / بخشد او را هر صفات و هر خصال
متحد گردند با هم این و آن / هر دو را مویی نگنجد در میان
می نیارد کس بوحدتشان شکی / عاشق و معشوق میگردد یکی