عمان سامانی › بخش ۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

لاجرم آن شاهد صبح ازل / پادشاه دلبران، عز و جل
چون جمال بی مثال خود نمود / ناظران را عقل و دل از کف ربود
پس شراب عشقشان در جام ریخت / هر یکی را در خور، اندر کام ریخت
باده‌شان اندر رگ و پی جا گرفت / عشقشان درجان و دل، مأوا گرفت
جلوه‌ی معشوق، شورانگیز شد / خنجر عاشق کشی، خونریز شد
پس براه امتحان شد، رهسپار / خواست تا پیدا کند آلات کار
بانگ برزد فرقه‌ی ناکام را / بی نصیبان نخستین جام را
کای ز جام اولینتان اجتناب / جام دیگر هست ما را پر شراب
ظلم می‌ریزد ازین لبریز جام / ساقیش جام شقاوت کرده نام
مستی آن، عشرت و عیش و سرور / نشئه‌ی آن نخوت و ناز و غرور
هردو، می، لیکن مخالف در خواص / هر یکی را نشأه‌یی ممتاز و خاص
آن یکی مشحون تسلیم و رضا / آن یکی مملو ز آسیب و قضا
کیست، کو زین جام گردد جرعه نوش؟ / پند ساقی را کشد چون در بگوش؟
پرده پیش چشم حق بینان شود / آلت قتاله‌ی اینان شود
ظلمتی گردد، بپوشد نور را / فوق روز آرد شب دیجور را
برکشد بر قتلشان، شمشیر تیز / جسمشان را سازد از کین ریز ریز
تلخ سازد آب شیرینشان بکام / روز روشنشان کند تاریک چشم
گردد از تأثیر این فرخ شراب / از جلال و جاه و منصب، کامیاب
لیکن آخر، نارسوزان جای اوست / دوزخ آتشفشان، مأوای اوست