گوید او چون باده خواران الست / هر یک اندر وقت خود گشتند مست
ز انبیا و اولیا، از خاص و عام / عهد هر یک شد به عهد خود تمام
نوبت ساقی سرمستان رسید / آنکه بدپا تا بسرمست، آن رسید
آنکه بد منظور ساقی هست شد / و آنکه گل از دست برد، از دست شد
گرم شد بازار عشق ذوفنون / بوالعجب عشقی، جنون اندر جنوب
خیره شد تقوی و زیبایی بهم / پنجه زد درد و شکیبایی بهم
سوختن با ساختن آمد قرین / گشت محنت با تحمل، همنشین
زجر و سازش متحد شد، درد و صبر / نور و ظلمت متفق شد، ماه و ابر
عیش و غم مدغم شد و تریاق و زهر / مهر و کین توأم شد و اشفاق و قهر
ناز معشوق و نیاز عاشقی / جور عذرا و رضای وامقی
عشق، ملک قابلیت دید صاف / نزهت از قافش گرفته تا بقاف
از بساط آن، فضایش بیشتر / جای دارد هرچه آید، پیشتر
گفت اینک آمدم من ای کیا / گفت از جان آرزومندم بیا
گفت بنگر، بر ز دستم آستین / گفت منهم برزدم دامان، ببین
لاجرم زد خیمه عشق بی قرین / در فضای ملک آن عشق آفرین
بی قرینی با قرین شد، همقران / لامکانی را، مکان شد لامکان
کرد بروی باز، درهای بلا / تا کشانیدش بدشت کربلا
داد مستان شقاوت را خبر / کاینک آمد آن حریف در بدر
نک نمایید آید آنچ از دستتان / میرود فرصت، بنازم شستتان
سرکشید از چار جانب فوج فوج / لشکر غم، همچنان کز بحر، موج
یافت چون سرخیل مخموران خبر / کز خمار باده آید درد سر
خواند یکسر همرهان خویش را / خواست هم بیگانه و هم خویش را
گفتشان ای مردم دنیا طلب / اهل مصر و کوفه و شام و حلب
مغزتان را شور شهوت غالبست / نفستان، جاه و ریاست طالبست
ای اسیران قضا؛ در این سفر / غیر تسلیم و رضا، این المفر؟
همره مارا هوای خانه نیست / هرکه جست از سوختن، پروانه نیست
نیست در این راه غیر از تیر و تیغ / گومیا، هر کس ز جان دارد دریغ
جای پا باید بسر بشتافتن / نیست شرط راه، رو برتافتن