عمان سامانی › بخش ۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز وقت آمد که مستی سرکنم / وز هیاهو گوش گردون، کر کنم
از در مجلس در آیم، سرگران / بر زمین، افتان و بر بالا، پران
گاه رقصان در میان؛ گه در کنار / جام می دستی و دستی زلف یار
بخ بخ ای صهبای جان پرورد ما / مرهم زخم و دوای درد ما
بخ بخ صهبای جان افروز ما / عشرت شب، انبساط روز ما
از خدا دوران، خدا دورت کند / فارغ از سرهای بی شورت کند
گوی از ما آن ملامت گوی را / آن ترش کرده به مستان، روی را
می سزد سنگ ارزنی ما را بجام / چون نخوردت بوی این می بر مشام
شور مجنون گر همی خواهی هله / زلف لیلی را بجنبان سلسله
ای سرا پا عقل خالص، روح پاک / از چه جسمی زاده‌یی؟ روحی فداک
ای وجودت در صفا، مرآت حق / بهره‌مند از هر صفت، جز ذات حق
ای ز شبهت، مادر گیتی، عقیم / ای بحق ما را صراط المستقیم
ای شب جهال را؛ تابنده ماه / ای بره گم کرد گان؛ هادی راه
از تو آمد مقصد عارف پدید / چشم حق بینان خدا را درتو دید
مدتی شد هستم ای صدر کبار / این بساط کبریایی را غبار
اندک اندک طاقتم را کاهش‌ست / از تو ای ساقی، مرا این خواهش‌ست
بازمان ز آن باده در ساغر کنی / حالت ما را پریشانتر کنی
تا بگویم بی کم و بی کاستی / آری ‌آری مستی است و راستی:
شرح آن سر حلقه‌ی عشاق را / پرکنم، مجموعه‌ی اوراق را