عمان سامانی › بخش ۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز آن نمی‌آرم بر آوردن خروش / ترسم او را آن خروش آید بگوش
باروش آید که ما را تاب نیست / تاب کتان در بر مهتاب نیست
رحمت آرد بر دل افکار ما / بخشد او بر ناله‌های زار ما
اندک اندک دست بر دارد ز جور / ناقص آید، بر من، این فرخنده دور
سرخوشم، کان شهریار مهوشان / کی به مقتل پا نهد دامن کشان
عاشقان خویش بیند سرخ رو / خون روان از چشمشان مانند جو
غرق خون افتاده در بالای خاک / سوده بر خاک مذلت، روی پاک
جان بکف بگرفته از بهر نیاز / چشمشان بر اشتیاق دوست، باز
بر غریبیشان کند خوش خوش نگاه / بر ضعیفیشان بخندد، قاه قاه
لب چو بربست آن شه دلدادگان / حرز جا جست، آن سر آزادگان
گفت: کای صورتگر ارض و سما / ای دلت، آینه‌ی ایزد نما
اول این آیینه از من یافت زنگ / من نخست انداختم بر جام سنگ
باید اول از پی دفع گله / من بجنبانم سر این سلسله
شورش اندر مغزمستان آورم / می بیاد می پرستان آورم
پاسخش را از دو مرجان ریخت، در / گفت احسنت انت فی الدارین حر
قصد جانان کرد و جان بر باد داد / رسم آزادی به مردان، یاد داد