عمان سامانی › بخش ۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در اول، نفس چون زنبور کافر داشتم لیکن / در آخر یافتم چون شاه زنبوران مسلمانش
دوش گفتم با حریفی با خبر / کاندرین مطلب مرا شو؛ راهبر
دشمنی حر و بذل جان چه بود؟ / اول آن کفر آخر این ایمان چه بود؟
اول آن سان، کافر مطلق شدن / سد راه اولیای حق شدن
آخر از کفر آمدن یکباره باز / جان و سر در راه حق کردن، نیاز
گفت اینجا نکته‌یی هست ای خبیر / زد چو سالک دست بر دامان پیر
خواست تا رهرو شود اندر طریق / همقدم گردد برحمانی فریق
نفس کافر دل، چو یابد آگهی / مشتعل گردد ز روی گمرهی
آرد از حرص و هوس، خیل و سپاه / راهرو را سخت گردد سد راه
مانع هرگونه تدبیرش شود / رونهد هر سو، عنانگیرش شود
تلخ سازد آب شیرینش بکام / گام نگذارد که بر دارد زگام
گر گریزان گشت، سالک نیست او / در مهالک، غیر هالک نیست او
ور فشرد از همت او پای ثبات / ماند برجا، بر تمنای نجات
پیر را از باطن استمداد کرد / باطن پیر رهش، امداد کرد
آن عنانگیر از وفا، یارش شود / همدم و همراه و همکارش شود
ز آن سبب گفت آن حکیم شیروان / ره شناس قیروان تا قیروان
نفس دیدم بد چو زنبوران نخست / و آخرش چون شاه زنبوران، درست
اولش از کافری رو تافتم / آخرش عین مسلمان یافتم
این بیانم از سر تمثیل کرد / نفس را بر نفس حر، تأویل کرد
کاول از هر کافری، کفرش فزود / آخر او، از هر مسلمان، بیش بود