عمان سامانی › بخش ۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز لیلی زد به گیسو شانه را / سلسله جنبان شد این دیوانه را
سنگ بر دارید ای فرزانگان / ای هجوم آرنده بر دیوانگان
از چه بر دیوانه‌تان، آهنگ نیست / او مهیا شد، شما را سنگ نیست
عقل را با عشق، تاب جنگ کو؟ / اندرین جا سنگ باید، سنگ کو؟
باز دل افراشت از مستی علم / شد سپهدار علم، جف القلم
گشته با شور حسینی، نغمه گر / کسوت عباسیان کرده به بر
جانب اصحاب، تازان با خروش / مشکی از آن حقیقت پر، به دوش
کرده از شط یقین، آن مشک پر / مست و عطشان همچو آب آورشتر
تشنه‌ی آبش، حریفان سر بسر / خود ز مجموع حریفان، تشنه‌تر
چرخ زاستسقای آبش در طپش / برده او بر چرخ بانگ العطش
ای ز شط سوی محیط آورده آب / آب خود را ریختی، واپس شتاب
آب آری سوی بحر موج خیز! / بیش ازین آبت مریز آبت بریز