عمان سامانی › بخش ۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هیچ میدانی تو ای صاحب یقین / چیست اینجا سر خرق آستین؟
آستین وهم او را، خرق کرد / حق و باطل را، بر او، فرق کرد
التیام از خرق او، وزخرقهاست / فرقها از فرق او تا فرقهاست
یعنی آگه شو که ما پاینده‌ایم / تا ابد ما تازه‌ایم و زنده‌ایم
فارغ آمد ذات ما ز افسردگی / نیست ما را، کهنگی و مردگی
ناجی آنکو، راه ما را سالک‌ست / غیر ما هر چیز بینی، هالک‌ست
عار داریم از حیات مستعار / کشته گشتن هست ما را اعتبار
هم فنا را هم بقا را، رونقیم / فانی اندر حق و باقی در حقیم
گر بصورت جان بجانان میدهیم / هم بمعنی مرده را جان میدهیم
گر بصورت غایب از هر ناظریم / لیک در معنی بهر جا حاضریم
متصل با بحر و خارج چون حباب / دوست را هستیم در تحت قباب
عارف ما نیست جز او، هیچکس / همچنین ما عارف اوییم و بس
آن ودیعت کز حسین بددر دلش / و آنچه محفوظ از ولی کاملش
با عروس خویش گفت او شمه‌یی / خواند اندر گوش او، شرذمه‌یی
فیض یابی، فیض بخشیدن گرفت / وقت را دید و درخشیدن گرفت
یک جهت شد از پی طی جهات / آستین افشان به یکسر ممکنات