عمان سامانی › بخش ۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو ممکن گرد هستی برنشاند / بجز واجب دگر چیزی نماند
بازم اندر هر قدم، در ذکر شاه / از تعلق گردی آید سد راه
پیش مطلب، سد بابی می‌شود / چهر مقصد را، حجابی می‌شود
ساقی ای منظور جان افروز من / ای تو آن پیر تعلق سوز من
در ده آن صهبای جان پرورد را / خوش به آبی بر نشان، این گرد را
تا که ذکر شاه جانبازان کنم / روی در، با خانه پردازان کنم
آن برتبت، موجد لوح و قلم / و آن بجانبازی، ز جانبازان علم
بر هدف، تیر مراد خود نشاند / گرد هستی را، بکلی برفشاند
کرد ایثار آنچه گرد، آورده بود / سوخت هرچ آن آرزو را پرده بود
از تعلق، پرده‌یی دیگر نماند / سد راهی؛ جز علی اکبر نماند
اجتهادی داشت از اندازه بیش / کان یکی را نیز بردارد ز پیش
تا که اکبر با رخ افروخته / خرمن آزادگان را، سوخته
ماه رویش، کرده از غیرت، عرق / همچو شبنم، صبحدم بر گل ورق
بر رخ افشان کرده زلف پر گره / لاله را پوشیده از سنبل، زره
نرگسش سرمست در غارتگری / سوده مشک تر، به گلبرگ تری
آمد وافتاد از ره، باشتاب / همچو طفل اشک، بر دامان باب
کای پدر جان! همرهان بستند بار / ماند بار افتاده اندر رهگذار
هر یک از احباب سرخوش در قصور / وز طرب پیچان، سر زلفین حور
گامزن، در سایه‌ی طوبی همه / جامزن، با یار کروبی همه
قاسم و عبداللّه و عباس و عون / آستین افشان ز رفعت؛ برد و کون
از سپهرم، غایت دلتنگی‌ست / کاسب اکبر را چه وقت لنگی‌ست
دیر شد هنگام رفتن ای پدر / رخصتی گر هست باری زود تر