عمان سامانی › بخش ۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در جواب ار تنک شکر قند ریخت / شکر از لب های شکر خند ریخت
گفت: کای فرزند مقبل آمدی / آفت جان، رهزن دل آمدی
کرده‌یی از حق؛ تجلی ای پسر / زین تجلی، فتنه‌ها داری بسر
راست بهر فتنه، قامت کرده‌یی / وه کزین قامت، قیامت کرده‌یی
نرگست بالاله در طنازیست / سنبلت با ارغوان در بازیست
از رخت مست غرورم می‌کنی / از مراد خویش دورم می‌کنی
گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست / رو که در یک دل نمی‌گنجد دو دوست
بیش ازین بابا! دلم را خون مکن / زاده‌ی لیلی؛ مرا مجنون مکن
پشت پا، بر ساغر حالم مزن / نیش بر دل؛ سنگ بر بالم مزن
خاک غم بر فرق بخت دل مریز / بس نمک بر لخت لخت دل مریز
همچو چشم خود به قلب دل متاز / همچو زلف خود، پریشانم مساز
حایل ره، مانع مقصد مشو / بر سر راه محبت، سد مشو
لن تنالوا البر حتی تنفقوا / بعد از آن؛ مما تحبون گوید او
نیست اندر بزم آن والا نگار / از تو بهتر گوهری، بهر نثار
هرچه غیر از اوست، سد راه من / آن بت ست و غیرت من، بت شکن
جان رهین و دل اسیر چهر تست / مانع راه محبت، مهر تست
آن حجاب از پیش چون دورافکنی / من تو هستم در حقیقت، تو منی
چون ترا او خواهد از من رو نما / رو نما شو، جانب او، رو، نما