خوش نباشد از تو شمشیر آختن / بلکه خوش باشد سپر انداختن
مهر پیش آور، رها کن قهر را / طاقت قهر تو نبود دهر را
بر فنایش گر بیفشاری قدم / از وجودش اندر آری در عدم
مژه داری، احتیاج تیر نیست / پیش ابروی کجت، شمشیر چیست؟
گرچه قصد بستن جزو وکلت / تار مویی بس بود ز آن کاکلت
ور سر صید سپیدست و سیاه / آن ترا کافی بیک تیر نگاه
تیر مهری بر دل دشمن بزن / تیر قهری گر بود، بر من بزن
از فنا مقصود ما عین بقاست / میل آن رخسار و شوق آن لقاست
شوق این غم از پی آن شادیست / این خرابی بهر آن آبادیست
من در این شر و فساد ای با فلاح / آمدستم از پی خیر و صلاح
ثابتست اندر وجودم یک قدم / همچنین دیگر قدم اندر عدم
در شهودم دستی و دستی به غیب / در یقینم دستی و دستی به ریب
رویی اندر موت و رویی در حیات / رویی اندر ذات و رویی در صفات
دستی اندر احتیاج و در غنا / دست دیگر در بقا و در فنا
دستی اندر یأس و دستی در امید / دستی اندر ترس و دستی در نوید
دستی اندر قبض و بسط و عزم و فسخ / دستی اندر قهر و لطف و طرح و نسخ
دستی اندر ارض و دستی در سما / دستی اندر نشو و دستی در نما
دستی اندر لیل و دستی در نهار / در خزان دستی و دستی در بهار
مرمرا اندر امور از نفع و ضر / نیست شغلی مانع شغل دگر
نیستم محتاج و بالذاتم غنی / هست فرع احتیاج این دشمنی
دشمنی باشد مرا با جهلشان / کز چه رو کرد اینچنین نااهلشان
قتل آن دشمن به تیغ دیگرست / دفع تیغ آن، به دیگر اسپرست
رو سپر میباش و شمشیری مکن / در نبرد روبهان شیری مکن
بازویت را، رنجه گشتن شرط نیست / با قضا هم پنجه گشتن شرط نیست
بوسه زن بر حنجر خنجر کشان / تیر کآید، گیر و در پهلو نشان
پس برفت آن غیرت خورشید و ماه / همچو نور از چشم و جان از جسم شاه
باز میکرد از ثریا تاثری / هر سر پیکان، بروی او، دری
مست گشت از ضربت تیغ و سنان / بیخودیها کرد و داد از کف عنان
عشق آمد، عشق ازو پا مال شد / آن نصیحت گو، لسانش لال شد
وقت آن شد کز حقیقت دم زند / شعله بر جان بنی آدم زند
پرده از روی مراتب؛ واکند / جملهی عشاق را؛ رسوا کند
باز عقل آمد، زبانش را گرفت / پیر میخواران، عنانش را گرفت
رو بدریا کرد دیگر آب جو / زی پدر شد آب گوی و آب جو