عمان سامانی › بخش ۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خواهرش بر سینه و بر سرزنان / رفت تا گیرد برادر را عنان
سیل اشکش بست بر شه، راه را / دود آهش کرد حیران، شاه را
در قفای شاه رفتی هر زمان / بانگ مهلا مهلنش بر آسمان
کای سوار سر گران کم کن شتاب / جان من لختی سبکتر زن رکاب
تا ببوسم آن رخ دلجوی تو / تا ببویم آن شکنج موی تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز / گوشه‌ی چشمی به آنسو کرد باز
دید مشکین مویی از جنس زنان / بر فلک دستی و دستی بر عنان
زن مگو مرد آفرین روزگار / زن مگو بنت الجلال اخت الوقار
زن مگو خاک درش نقش جبین / زن مگو، دست خدا در آستین
باز دل بر عقل می‌گیرد عنان / اهل دل را آتش اندر جان زنان
میدراند پرده، اهل راز را / میزند با ما مخالف، ساز را
پنجه اندر جامه‌ی جان می‌برد / صبر و طاقت را گریبان می درد
هر زمان هنگامه‌یی سر می‌کند / گر کنم منعش، فزونتر می‌کند
اندرین مطلب، عنان از من گرفت / من ازو گوش، او زبان از من گرفت
می‌کند مستی به آواز بلند / کاینقدر در پرده مطلب تا بچند؟
سرخوش از صهبای آگاهی شدم / دیگر اینجا زینب اللهی شدم
مدعی گو کم کن این افسانه را / پندبی حاصل مده دیوانه را
کار عاقل رازها بنهفتن‌ست / کار دیوانه، پریشان گفتن‌ست
خشت بر دریا زدن بی حاصل‌ست / مشت بر سندان، نه کار عاقل‌ست
لیکن اندر مشرب فرزانگان / همرهی صعب ست با دیوانگان
همرهی به، عقل صاحب شرع را / تا ازو جوییم اصل و فرع را
همتی باید، قدم در راه زن / صاحب آن، خواه مرد و خواه زن
غیرتی باید بمقصد ره نورد / خانه پرداز جهان، چه زن چه مرد
شرط راه آمد، نمودن قطع راه / بر سر رهرو چه معجر چه کلاه