عمان سامانی › بخش ۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بازم اندر مهد دل طفل جنون / دست از قنداقه می‌آرد برون
مادر طبع مرا از روی ذوق / خوش درآرد شیر، در پستان شوق
جمله اطفال قلوب از انبساط / وقت شد کآیند بیرون از قماط
عشرتی از آن هوای نو کنند / از طرب، نشو و نمای نو کنند
واگذارند امهات طبع را / باز آباء کرام سبع را
باز وقت کیسه پردازی بود / ای حریف این آخرین بازی بود
شش جهت در نرد عشق آن پری / می‌کند با مهره‌ی دل، ششدری
همتی می‌دارم از ساقی مراد / وز در میخانه می‌جویم گشاد
همچنین از کعبتین عشق داو / تا درین بازی نمایم کنجکاو
بازیی تا اندرین دفتر کنم / شرح شاه پاکبازان، سر کنم
لاجرم چون آن حریف پاک باز / در قمار عاشقی شد پاکباز
شد برون با کیسه‌ی پرداخته / مایه‌یی از جزو و از کل باخته
رقص رقصان، از نشاط باختن / منبسط، از کیسه را پرداختن
انقباضی دید در خود اندکی / در دل حق الیقین آمد شکی
کاین کسالت بعد حالت از چه زاد / حالت کل را کسالت از چه زاد؟
پس ز روی پاکبازی، جهد کرد / تا فشاند هست اگر در کیسه گرد
چون فشاند آن پاکبازان را، امیر / گوهری افتاد در دستش، صغیر
درة التاج گرامی گوهران / آن سبک در وزن و در قیمت گران
ارفع المقدار من کل الرفیع / الشفیع بن الشفیع بن الشفیع
گرمی آتش، هوای خاک ازو / آب کار انجم و افلاک ازو
کودکی در دامن مهرش بخواب / سه ولد با چارمام و هفت باب
مایه‌ی ایجاد، کز پر مایگی / کرده مهرش، طفل دین را دایگی
وه چه طفلی! ممکنات او راطفیل / دست یکسر کاینات او را به ذیل
گشته ارشاد از ره صدق و صفا / زیر دامان ولایش، اولیا
شمه‌یی، خلد از رخ زیبنده‌اش / آیتی، کوثر ز شکر خنده‌اش
اشرف اولاد آدم را، پسر / لیکن اندر رتبه آدم را پدر
از علی اکبر بصورت اصغرست / لیک در معنی علی اکبرست
ظاهراً از تشنگی بیتاب بود / باطناً سر چشمه‌ی هر آب بود
یافت کاندر بزم آن سلطان ناز / نیست لایق تر ازین گوهر، نیاز
خوش ره آوردی بداندر وقت برد / بر سر دستش به پیش شاه برد
کای شه این گوهر به استسقای تست / خواهش آبش ز خاک پای تست
لطف بر این گوهر نایاب کن / از قبول حضرتش سیراب کن
این گهر از جزع های تابناک / ای بسا گوهر فروریزد به خاک
این گهر از اشک‌های پر ز خون / می‌کند الماس ها را، لعلگون
آبی ای لب تشنه باز آری بجو / بو که آب رفته باز آری بجو
شرط این آبت، بزاری جستن‌ست / ورنداری، دست از وی شستن‌ست