عمان سامانی › شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به پرده بود جمال جمیل عزوجل / بخویش خواست کند جلوه‌یی به صبح ازل
چو خواست آنکه جمال جمیل بنماید / علی شد آینه، خیر الکلام قل و دل
من از مفصل این نکته مجملی گفتم / تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل
به چشم خودبین در آینه مشاهده کرد / بدید خود را بی ضدوند و شبه و بدل
مقدس ازلی از چه؟ از حدوث و نقوص / منزه ابدی از چه؟ از عیوب و علل
از آن مشاهده، مشهود گشت، عشق بدیع / مطول‌ست معانی، بیان آن اطول
چگونه عشقی، درنده‌ی تمام حجب / چگونه عشقی، سوزنده‌ی تمام ملل
به جستجوی محل، ساز بیقراری کرد / که تا قرار بگیرد، ولی ندید محل
یکی نبود که چون جان بگیردش به کنار / یکی نبود که چون جان، کشاندش به بغل
امانتی شد و از بهر امتحان شد عرض / ز شاهد ازلی، کردگار عزوجل
ز کاینات، ز عالم گرفته تا جاهل / ز ممکنات، ز اعلی گرفته تا اسفل
ز قدسیان سما تا به عرش و لوح و قلم / ز ساکنان زمین تا به برو بحر و جبل
بقدر همت خود هر یکی «بلی» گفتند / از آن متاع ربودند اگرچه یک خر دل
قبول کثرت و قلت مگر که باعث گشت / که مشتری شده مسعود و محس مانده زحل!
ولی تحمل مجموع آن نیارستند / از آنکه بار، گران بود و بردبار، کسل
چه بود؟ بار بلا بود و فقر بود و فنا / چه بود؟ بارعنا بود و رنج بود و علل
رسید غیرت و شد غیر سوز و میدانست / که امر او نپذیرد بغیر او فیصل
بمدعی نسزد عشق و ناپسند بود / چو نور مهر به خفاش و بوی گل به جعل
به این نمود، که بار تو نیست، لاتحمل / بآن سرود، که کار تو نیست لاتفعل
هنوز ناله‌ی واحسرتا بگوش رسد / بحار را ز تموج، جبال راز قلل
چو سر به جیب نمودند و سر برآوردند / همان کسان که بدیوانگی شدند مثل
برهنگان، که در آدابشان نه کذب و نه لاف / گرسنگان که در آئینشان نه غش و نه غل
بدرد مایل از آنسان که دیگران بدوا! / بزهر طالب از آنسان که دیگران به عسل!
چو دردمند بصحت، بانتظار بلا! / چو شیر خوار به پستان، باشتیاق اجل!
بآب تشنه و آبی ندیده جز خنجر / بشهد مایل و شهدی نخورده جز حنظل
نخورده آب، بخواهش مگر که از شمشیر / نکرده خواب براحت، مگر که در مقتل
عمل بشرط نمودند و بندگی کردند / بیافتند خدایی، ببین به حسن عمل
کجاست رفوف عشق ای عجب که در این سیر / براق عقل فرومانده همچو خربوحل
چوعشق خیمه زند عقل را چه جاه و خطر؟ / چوباد روی کند پشه را چه قدرو محل؟
هلا، کنید ز رطل گران گرانبارش / که مست گشته و کف بر لب آوریده جمل
امل بیامد و روی از سخن بگرداندی / بیا که طول سخن به بود ز طول امل
جمال و آینه‌ی عشق و عاشقست یکی / بیان آن ز موحد بجو نه از احول
یکیست نقطه و در لوح، احسن التقویم / ازو بجلوه خطوط و نقوش این جدول
یکیست مشعل و در صحن این زجاجی کاخ / بهر طرف گذری می‌فروزد این مشعل
یکیست نور فروزان، ازوست هر قندیل / یکیست نار درخشان، ازوست هر منقل
یکیست اسم و به مجموع اولیا مشهود / یکیست وحی و به مجموع انبیا منزل
یکی نهال و ازو در میان هزار ثمر / یکی غزال و ازو در جهان هزار غزل
یکیست شخص و ملبس به صد هزار لباس / یکیست یار و محلی، بصد هزار حلل
همه در آینه‌ی مرتضی نموده جمال / تو رو در او کن وز آخر بجوی تا اول
جمال شاهد معنی چو جلوه‌ها بخشد / تو هم هر آینه، آیینه را نما صیقل
ورت بدیده سبل هست باز پرس سبیل / ز هادیان سبل، نی ز صاحبان سبل
بزن بدامن شوریدگان حق، دستی / که حل شود بتو هر مشکلی‌ست لاینحل
ز مکر، آینه مصقول و دیده نابیناست / از آن بپای شد این اختلاف و جنگ و جدل
وگرنه از چه طریق این نفاق پیمودند؟ / گذاشتند امور خدای را مختل
زیاد بردند اسرار ایزد دادار / ز دست دادند احکام احمد مرسل
هم از حرم برمیدند با خیال کنشت / هم از صمد ببریدند با هوای جبل
از آن بلیه ببازار حق فتاد، شکست / وز آن نقیصه بارکان دین رسید، خلل
الا که راه درازست و غول ره، بسیار / بهوش تا نبرندت ز ره، به مکر و حیل
چو شیر شرزه درآید، چه جای تعریف‌ست / ز گرگ پیر و شغال ضعیف و روبه شل
زهی به منزلت از جمله کاینات اشرف / خهی به مرتبت از جمله ممکنات افضل
پس از خدای تو باشی اجل ممدوحان / بجاه و رتبه و عمان ز مادحان اقل
اگرچه نوش بود نیش اگر ترا ز یمین / وگرچه شهد بود زهر اگر ترا ز قبل
ولی عوام ز انصاف دور میدانند / که در ضلالت، انعامی اند بلهم اضل
تو محیی ازل و چاکر تو مستهلک / تو معطی ابد و مادح تو مستأصل
بخوان بدرگه خویشم که ناپسند بود / تو جایگه به نجف کرده من به چارمحل