عمان سامانی › شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بزرگ مایه‌ی ایجاد قادر ازلی / ز نور پاک جمال محمدست و علی
ز نور پاک جمال محمد و علی‌ست / بزرگ مایه‌ی ایجاد قادر ازلی
دو دست کار کنند این دو دستیار وجود / از این دو دست قوی، دستگاه لم یزلی
بصورتند دو، لیکن بمعنی‌اند یکی / مبینشان دو، که باشد دوبینی از حولی
بکوب حلقه‌ی طاعت، در مدینه‌ی علم / کننده‌ی در خیبر ببازوان یلی
چو در گشوده شد آنگه بشهر، یابی راه / بلی، بری به نبی راه، با ولای ولی
نبی کند زولی قصه، چون گلاب از گل / ببو بصدق و رها کن طبیعت جعلی
زمانه گرچه سر ابتذال دین دارد / چگونه غیرت حق تن دهد به مبتذلی
گرفتم آنکه شود در زمانه منکر نور / عنان دل سوی ظلمت کشاند از دغلی
چو آفتاب فروزان ز شرق کرد طلوع / شود چه عاید خفاش غیر منفعلی؟
بود محال کزین بادها فرو میرد / چراغ طلعت حق، با کمال مشتعلی
خدیو آئین یعسوب دین که چرخ برین / بر رهیش ز خورشید دوخته حللی
نسیم تربیت او بود که در مه سال / کند بباغ گهی عقربی گهی حملی
شراب تقویت او بود که در شب و روز / کند بکام گهی حنظلی گهی عسلی
چوب بندگی طلبید از فلک، دو دست قبول / بسینه زد که: لک الحکم و الاطاعة لی
کنند هر دو ز یاقوتی ادعا لیکن / چه مایه فرق که از اصلی است تا بدلی
دو کوکبند، فروزنده لیک چندین فرق / میان عالم برجیسی ست با زحلی
بجز ولایت او قصد حق نبد ز الست / بکاینات که گفتند در جواب: بلی
شها مدیح تو واجب شده‌ست عمان را / ز جان ودل، نه بذکر خفی و بانگ جلی