زندگانی چیست دانی؟ جان منور داشتن / بوستان معرفت را تازه و تر داشتن
عرش، فرش پایکوب تست، همت کن بلند / تا کی از این خاکدان، بالین و بستر داشتن؟
بگسل این دام هوس ای مرغ قدسی آشیان / گرد و عالم بایدت در زیر شهپر داشتن
بهر دیناری، کش از خاکست، پذرفتن وجود / بهر دیبائی کش از کرمست، گوهر داشتن:
ای مسلمان تابکی، خون مسلمان ریختن؟ / ای برادر تا بکی کین برادر داشتن؟
سینه خالی کن ز کبر و آز و شهوت، تا بکی / خانه پر گندم نمودن، کیسه پر زر داشتن؟
تا بچند این نخوت و ناز و غرور و عجب و کبر / از غلام و باغ و راغ و اسب و استر داشتن؟
این سر غدار را تا کی نهفتن در کلاه؟ / وین تن مردار را تا کی بزیور داشتن؟
بی کلاهانند اندر ساحت اقلیم عشق / پای تا سر ننگ، از خورشید، افسرداشتن
کرده هر نقشی ولی زحمت فکندن بر قلم / خوانده هر درسی ولی منت ز دفتر داشتن
کاشف راز درون، از مژه آوردن بهم / واقف سر ضمیر، از لب ز هم برداشتن
کارشان، بر روی نطع عاشقی، پاکوفتن / شغلشان در زیر تیغ دوستی، سر داشتن
بی دروبامند، اما آسمان را آرزوست / بر مثال حاجبانش، جای بر در داشتن
لب خموش اما نشایدشان سر هر موی را / لحظهیی غافل ز ذکر نام حیدر داشتن!
شیر یزدان، داور امکان، خدیو دین علی / کز وجود اوست، دین را زینت و فر داشتن
باید آنکس را که مهر او نباشد، ای پدر / اعتقاد او به ناپاکی مادر داشتن
شخص قدرش در تمام عالم کون و فساد / سخت دلتنگست از جای محقر داشتن
دوش در معراج توصیفش، براق فکر را / کش بود در پویه ننگ از نام صرصر داشتن
خوش همی راندم به تعجیلی که جبریل خرد / ماند اندر نیمه ره، با آنهمه پرداشتن!
نامیان ممکن و واجب که دریایی ست ژرف / واجب آمد، فلک جرئت را به لنگر داشتن
عشق گفتا، رفرفم من برنشین برتر خرام / تا کی آخر رخت بر این کند رو، خر داشتن
حاجب وهمم، گریبان سبکرائی گرفت / گفت گستاخانه نتوان، رو برین در داشتن
جز پس این پرده هرجا دست دست مرتضیست / لیک بالاتر نشاید پا ازین در داشتن
عشق گفتا ای گرانجان سبکسر، لب ببند / من توانم از میان، این پرده را برداشتن
از پس این پرده دست او مگر نامد برون / خواست چون در سفره شرکت با پیمبر داشتن
ز آن زمان در حیرتستم کاین عجایب مظهریست / تاکی آخر حیرت این پاک مظهر داشتن؟!
ممکن و در لامکان، جهلست کردن اعتقاد / واجب و در خاکدان، کفرست باور داشتن
عشق گوید هرچه میخواهی بیان کن باک نیست / خوش نباشد سرایزد را، مستر داشتن
عقل گوید حد نگهدار ای مسلمان، زینهار / می ننیدیشی ز ننگ نام کافر داشتن
فتنه خیزد، دست اگر خواهی بیاوردن فرود / خون بریزد پای اگر خواهی فراتر داشتن
عشق گوید غایت کفرست با صدق مقال / عاشقان را باکی از شمشیر و خنجر داشتن
عقل گوید تا به کی زین فکرت آشوب خیز / دل مشوش ساختن، خاطر مکدر ساختن؟
در بر اغیار، سر حق مگو، زشتست زشت / پیش چشم کور، آیینه سکندر داشتن؟
ای علی ای معدن جود و جلال و فضل وعلم / جز تو کس را کی رسد تیغ دو پیکر داشتن
جز تو کس را کی رسد در کعبهای دست خدا / بی محابا، پای بر دوش پیمبر داشتن؟
فاش میخواندم خدایت در میان خاص و عام / گر نبودی کفر مطلق، شرک داور داشتن
من نمیگویم خدایی، لیک بی توفیق تو / باد برگی را نیارد از زمین، برداشتن
من نمیگویم خدایی، لیک بی تأیید تو / شاخ را قدرت نباشد برگ یابر، داشتن
من نمیگویم خدایی، لیک بی امداد تو / نطفه را صورت نبندد، شکل جانور داشتن
من نمیگویم خدایی، لیک میگردد پسر / در رحم زن را کنی گر منع دختر داشتن!
من نمیگویم خدائی، لکی باید خلق را / بر کف تو، چشم روزی را مقدر داشتن
منکران را هم سر و کار اوفتد آخر بتو / ناگزبرآمد رسن از ره به چنبر داشتن
نوح را کشتی بگرداب فنا بودی هنوز / گرنه او را بودی از لطف تولنگر داشتن
طبع من از ریزش دست تو آرد شعر نغز / زانکه عمان را، زبارانست گوهر داشتن