عمان سامانی › شمارهٔ ۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دایم بیاد قامت آن سرو کشمری / ما را چوبید لرزد، قلب صنوبری
اللّه که قامت الف آسای آن نگار / مانند دال، پشت مرا کرده چنبری
بهرام و تیر و کیوان در رتبه کیستند / ای زهره‌ی ترا مه و خورشید، مشتری؟
جامی بده که خاطر توحید زای من / شیر آورد ز شوق به پستان مادری
طوطی فکرتم ز دراری طرازها / مقدار بشکند به سخن گفتن دری
بگشاید از نشاط، سر نافه‌ی مراد / و آفاق را به توفد مغز از معطری
سر بر زند ز گلشن تحقیق من گلی / الفرع بالثریا و الاصل بالثری
منگر به خاکساری و بی دست و پائیم / آبی فراهم آور و بنگر شناوری
عشقم ز سدره، صد ره بالا کشید و ماند / عقل از روش، که کردی دعوی صرصری
خفض الجناح، روح الامین گر کند رواست / با همرهی عشق من از سست شهپری
بی رهبری عشق، بسر چشمه‌ی مراد / کی ره بری هم ار کندت خضر، رهبری؟
هم آسمان نتیجه‌ی عشق‌ست و هم زمین / هم آدمی ملازم عشق‌ست و هم پری
اللّه، که عمر بیش بهاتر ز ممکنات / از دست شد بهر زه درایی و خود سری
گامی براه عشق نگشتیم رهسپار / آوخ که گشت عمر گرانمایه، اسپری
باللّه که ننگری بجهان از سر نشاط / «ای نفس، گر بدیده‌ی تحقیق بنگری»
ور دانی آنکه عزت و ذلت کدام راست / «درویشی اختیار کنی بر توانگری»
طاووس باغ جنتی ای از خبر تهی / طوطی شاخ سدره‌یی ای از خرد بری
در سنگلاخ صفحه‌ی بومان، چه می‌چری / در تنگنای عرصه‌ی زاغان، چه می‌پری؟
عرشی هژبر، باره‌ی گرگان چه می‌روی؟ / قدسی غزال در صف خوکان چه می‌چری؟
بانگ هم آشنایان از هر طرف بلند / تو خود عبور داده بسر کوچه‌ی کری!
موسی ز آدمیت، محو لقای حق / تو سر خوش پرستش گوساله از خری
چوگانی از ارادت اگر نبودت بدست / کی مرد وارگوی سعادت بدر بری؟
بی صدق و بی خلوص، بدرگاه مصطفی / سلمانی از کجا دهدت دست و بوذری
عارف کسی بود که کند گاه اتفاق / در آب ماهئی و در آتش سمندری
همسنگی ار نماید محنت بکوه قاف / یک جو بحکم او نتواند برابری
صد ره ز موج خیز حوادث بچابکی / بیرون کشیده رخت بری دامن از تری
سر گر نهد بخشت ز روی بلا کشی / تن گردهد بخاک ز راه قلندری
بهتر ز قاقمش کند آن خشت، بالشی / خوشتر ز سندسش کند آن خاک، بستری
در سر هوای حق و بجان شور احمدی / در تن نوای دین و بدل مهر حیدری
دارای دین که از پی بوسیدن درش / صد بار بیش خورد، سلیمان، سکندری
قدرش به ملک امکان، بس نامناسب‌ست / آن در بزرگواری و این از محقری
پیشی گرفته ذات شریفش به ممکنات / وز هر جوان، جوانتر با این معمری
هرگز نداشت صیقل شمشیرش ار نبود / آیینه‌ی مکدر دین این منوری
تا شخص مصطفی را شهری بود ز علم / او را بود بدان شهر از مرتبت دری
من کرده‌ام طلا، بولایش، مس وجود / ای مدعی بیا و ببین کیمیا گری
مدحش نوشته می نشود تا بحشر اگر / اغصان کنند کلکی و اوراق دفتری
ای صادر نخست که در رتبه خلق را / مشتقی‌ست و ذات ترا هست مصدری
امروز پرده از رخ مدحت بر افکنم / نسبت گر این و آن ندهندم بکافری
اللّه اکبر از تو که هر کس ترا شناخت / از دل کشید نعره‌ی اللّه اکبری
مقصود حق بخلق شناساندن تو بود / بر هر که داد خلعت خاص پیمبری
کشتی نوح، غرقه بدی گر نکردیش / عون تو بادبانی و حفظ تو لنگری
یوسف بدامن کرمت دست زد دمی / کز دست رفت دامن مهر برادری
از پرتو اشارت برد و سلام تو / آذر بپور آزر ننمود آذری
آنجا که مهر تست به مستوجب عذاب / دوزخ کند بهشتی و ز قوم کوثری
بس در قرار چار محالم گرفت دل / یا من هوالمجاور بالساحة الغری
هرکس که این قصیده‌ی شیوا شنید، گفت: / امروز ختم گشته به عمان، سخنوری