عطار › (۱) حکایت آن مرد که در بادیه تجرید می‬کرد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بزرگی بود از اصحاب توحید / که شد در بادیه عمری بتجرید
نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت / نه آب و زادِ ره با خویشتن داشت
بآخر در ره آمد چون غریبان / نهاده پارهٔ نان در گریبان
گهی بوئیدی آن نان گه گرفتی / گهی چون عاجزان لختی بخفتی
یکی گفتش که چون بودت چنین زیست / چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست
ببوی پارهٔ نان هر زمان تو / چنین چون گشتی آخر آنچنان تو
چنین گفت او کزان شیوه بدردم / کفارت می‌کنم آنرا که کردم
که چون تجریدِ من پندار بودست / غرور و غفلتم بسیار بودست
ز من آن جمله دعوی بود دعوی / کنون چون ذرّهٔ در تافت معنی
مرا داد از غرور خویش توبه / کنون هر ساعت افزون بیش توبه
برون حق بچیزی زنده بودن / کجا باشد دلیل بنده بودن
به چیزی دونِ حق گر زنده باشی / بقطع آن چیز را تو بنده باشی
بموئی گر ترا پیوند باشد / هنوزت قدرِ موئی بند باشد
تو می‌باید که کُل برخیزی از پیش / بهر دم می در افزائی تو در خویش
چو می‌دانی که ناکامست مرگت / چرا نبوَد بمرگ خویش برگت
نهٔ سر سبزتر از برگ، برخیز / بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز
بدین دَر گر بخواهی اوفتادن / سرافرازیت ازین خواهد گشادن
بدین دَر گر بیفتی چون خرابی / چنان خیزی که گردی آفتابی