اوحدی › در تسبیح فلک| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ویحک! ای قبهٔ زمرد رنگ / که ز جانم همی زدایی زنگ
کارگاه تر از کونی تو / کس نداند که: از چو لونی تو؟
بودنیها ز تست و آیینها / به تو گویی حوالتست این ها
باده‌ای گر نخورده‌ای ز کجاست؟ / که چو فرزین همیر وی چپ و راست
در تو این گردش چنین دایم / هم ز شوقیست، تا شدی قایم
مینماید که نطق و جانت هست / روشی داری و روانت هست
گر چه دانا به عمر پیرت گفت / رو، که از صد گلت یکی نشکفت
در چه کاری که خود درنگت نیست؟ / یا چه چیزی که هیچ رنگت نیست؟
دیده آب معلقت خواند / وهم دریای زیبقت خواند
هم به دشت تو گاو در غله / هم به کوه تو گرگ در گله
فارغ از فقر و احتشامی تو / دور از انبوه و ازدحامی تو
تو و آن اختران چون ژاله / باغ پر میوه، دشت پر لاله
جوهرت را عرض زمین و زمان / روشت را غرض همین و همان
چار عنصر ز گردشت زاده / تیره و روشن و نر و ماده
تنت از خرق و التیام بری / نفست از شهوت خصام عری
گشته مبنی دوام انجم تو / اعتدال مزاج پنجم تو
رخ در آسودگی نداری هیچ / خبر از آسودگی نداری هیچ
میکنی در جهان اثر بیخواست / خواهش خود به کس نگویی راست
کسی از سر دورت آگه نیست / هیچ دانا ز غورت آگه نیست
در نداری، که آیمت بر بام / سر نداری، که آیی اندر دام
چیستند این بتان رنگارنگ؟ / که در آغوششان کشیدی تنگ
رخشان دلپذیر و جان افروز / گوهر تاجشان جهان افروز
فرقشان را برسم بختاقی / افسر و تاج خالد و باقی
دایم این شمع‌ها فروزنده / بنکاهند هیچ و سوزنده
سبزهٔ این چمن دروده نشد / وز بهارش گلی ربوده نشد
نو عروسان کهنه کاشانه / خوش خرامنده خانه در خانه
در سر هر کرشمه‌شان کاری / هر نگه کردنی و بازاری
اندرین خیمه کار سازانند / چست و چابک خیال بازانند
همه کم گوی و پر نیوشیده / مهره پیدا و حقه پوشیده
در شبستان چرخ دولابی / چشمشان گشته مست بیخوابی
همه چشم چراغ این دیرند / راهب آسا همیشه در سیرند
متنفر ز نقشهای ردی / متوجه به حضرت احدی
دیده اندر پس کریوهٔ غیب / رب خود را به دیدهٔ «لا ریب»
سر بسر جان و تن به تن خردند / همه جویندهٔ اله خودند
گر چه از داد و ده جدا باشند / مدد سایهٔ خدا باشند