اوحدی › دور اول در مبدا آفرینش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روز شد، ای حکیم،از آن منزل / خبری ده که چون گذشت این دل
خود ازین آمدن مراد چه بود؟ / سر این هجر و این بعاد چه بود؟
مگر آغاز کار دریابیم / وز وجود جهان خبر یابیم
همه دانستنیست این به عیان / گر ندانسته‌ای درست بدان
کاولین قسمت از طریق قیاس / در وجود و عدم دهند اساس
وین وجود ار فنا پذیر بود / ممکنست ار چه بر اثیر بود
ور فنا را بدو نباشد راه / واجبست و بدین مخواه گواه
ذات واجب قدیم و فرد بود / بی‌چه و چون و خواب و خورد بود
باشد او از جهات نیز بدر / تو از آن ذات بی‌جهت مگذر
هر چه در امتناع و امکانست / ذات واجب مغایر آنست
چون شد از امتناع و امکان حر / شد ز جودش وجود عالم پر
کرد هستیش اقتضای ظهور / زانکه نورست و فاش گردد نور
ذات او بر وجود شاهی کرد / رحمتش رخ به نیک خواهی کرد
صنع را مظهری ضرورت شد / طالب جسم و جان و صورت شد
اول جمله اوست، عز وجل / گر چه آخر ندارد و اول
عزتش چون ز خود به خود پرداخت / نظری بر کمال خویش انداخت
زان نظر گشت عقل کل موجود / عقل کورا بدید کرد سجود
نفس کل شد پدید از آن دیدن / شد پسندیده زان پسندیدن
نفس چون در سوم نورد افتاد / سومین جوهر دو فرد افتاد
زان سه رتبت سه بعد پیدا شد / پیکر آسمان هویدا شد
جوهر نفس چون به خود نگریست / تا بداند که حق که واو کیست؟
عقل و نفس و فلک پدید آمد / چرخ در گفت و در شنید آمد
هم چنین تا که نه فلک شد راست / حکمتش چون بدین فزونی خواست
شد عیان زین دو چار کاشانه / هفت شاه و دوازده خانه
همه در مهد این همایون رخش / روشن آیین و روشنایی بخش
نرم خوبان تیز تا زنده / هر یکی پرده‌ای نوازنده
چرخ چون دور کرد و شد شیدا / شد زمین روشن و زمان پیدا
در زمان گشت چار فصل پدید / بر زمین نیز هفت خط بکشید
هفت اقلیم از آن بپیوستند / هر یکی بر ستاره‌ای بستند
چون از آن جنبش شبانروزی / یافت انجم برات پیروزی
شد نماینده زین ورق درحال / مشرق و مغرب و جنوب و شمال
چرخ از اول که چیره شد در دور / چار عنصر پدید شد بر فور
کاتش و باد و آب و خاک تواند / هم حیات تو، هم هلاک تواند
وین عناصر چو دست بر هم داد / زان سه مولود نامدار بزاد
آن سه مولود چیست؟ نیک بدان / معدن و پس نبات و پس حیوان
گشت معدن به خاک پوشیده / وز زمین شد نبات جوشیده
حیوان بر زمین و آب و هوا / شد به جنبش روان و حکم روا
این سه موقوف بر چهار ارکان / و آن برین هفت گنبد گردان
چرخ محتاح نفس و نفس به عقل / تا به وحدت رسید نقل به نقل
گر چه هر یک چنین مدار کند / چون به وحدت رسید، فرار کند
آنکه با عقل بود روحش جفت / جنبش نفس را طبیعت گفت
طبع چون در مزاج پیوندد / از تراکیب نقشها بندد
چونکه از طبع و از مزاج برون / نیست این نقشهای گوناگون
اختلاف زمان برون آورد / نه مزاج از چهار عنصر فرد