اوحدی › در شرف بنیت انسان به صورت و معنی بر دیگر مخلوقات| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون شوی آنچنان که میبایی / چون تو با خویشتن نمییی؟
نظری کن درین معانی تو / تا مگر خویش را بدانی تو
کز برای چه کارت آوردند؟ / به چه زحمت به بارت آوردند؟
کیستی؟ روی در کجا داری؟ / بکه امید و التجا داری؟
نامهٔ ایزدی تو، سر بسته / باز کن بند نامه آهسته
تا ببینی تو هر دو گیتی نقد / کرده با یکدگر به یک جا عقد
از کم و بیش نکته‌ای نگذاشت / که نه ایزد درین صحیفه نگاشت
ای کتاب مبین، ببین خود را / باز دان از هزار آن صد را
خویشتن را نمی‌شناسی قدر / ورنه بس محتشم کسی، ای صدر
هم خلف نام و هم خلیفه نسب / نه به بازی شدی خلیفه لقب
ذات حق را بهینه اسمی تو / گنج تقدیس را طلسمی تو
به بدن درج اسم ذات شدی / به قوی مظهر صفات شدی
هم چو سیمرغ رازهای جهان / در پس قاف قالبت پنهان
سر موی ترا دو کون بهاست / زانکه هستی دو کون بی کم کاست
ملکوتست جای و منزل تو / جبروت آشیانهٔ دل تو
با تو همره ز طالع فلکی / قوتی چند روحی و ملکی
قالبت قبه ایست اللهی / لیک در جبه‌ای، نه آگاهی
بر تو کلک سپهر صورت بند / کرده خطهای معقلی پیوند
هیکل تست حرز قیم فرش / کایةالکرسیست و کنزالعرش
صنع را برترین نمونه تویی / خط بی‌چون و بی‌چگونه تویی
هم خمیر تنت سرشتهٔ اوست / هم حروفت قلم نوشتهٔ اوست
نقش الله نقش پنجهٔ تو / « ما سوی الله» در شکنجهٔ تو
ز سر و دست و ناف و پای تو دل / کرده نام محمدی حاصل
الف قامتست و را ابرو / صاد و ضاد تو چشم‌ها بر رو
طا و ظا انف و سین و شین دندان / ها دهان تو با لب خندان
میم نافست و عین و غینت گوش / این بدان و در آن دگر میکوش
میکنی ز آن سر و دهان و دو چشم / بر سه دندان شین شیطان خشم
صورتی کش به دست خود کردست / چون توان گفتنش؟ که بد کردست
دیو را نور عقل یار نبود / ورنه این جا ز سجده عار نبود
ایزدت خواست تا پدید شدی / لایق مژده و نوید شدی
پدری کرد عقلت از بالا / مادری نفس، تا شدی والا
اخترانت برادر و خواهر / ملکت یار و مالکت یاور
عقلت از عالم اله آمد / نفست از بارگاه شاه آمد
دو ملک با تو این چنین همراه / سوی ایشان نمی‌کنی تو نگاه؟
ملک و روح با تو و تو به خواب / شب قدری،تو خویش را دریاب
نه عرض گشته در سرای سپنج / خادمان تو با جواهر پنج
چار عنصر خمیرهٔ جسمت / سه موالید جزوی از اسمت
آب حمال تست و کشتیها / باد فراش تست و دشتیها
آتش از مطبخ تو آشپزیست / افتابت به باغ رنگ رزیست
بر تو حفظش چنان نگشت محیط / کز مرکب بترسی وز بسیط
مشکل عالم از تو آسان شد / دد و دامت ز دم هراسان شد
سنگ چون موم زیر تیشهٔ تست / آب و آهن یکی ز پیشهٔ تست
پوست بیرون کنی ز شیر و پلنگ / وز هوا در کشی عقاب و کلنگ
در سر پیل بر زنی قلاب / گردن شیر نرکشی به طناب
دیگران زیر باروران تواند / سر در افسار و در عنان تواند
حیوان و نبات خوردن تست / معدن آذین گوش و گردن تست
آفتابست عقل و ماهت روح / جهل توفان و علم کشتی نوح
آسمانت سرست و عرشت هوش / حس ده‌گانه گونه گونه سروش
خلق نیکت بهشت و سیرت حور / کرم و همتت بلند قصور
خلق بدد و زخست و نار غضب / قهر و دیوانگی شواظ و لهب
ویل خشم و نعیم خشنودی / دد و دام آز و شهوت موذی
بحرها آب چشم و گوش و دهان / بیشه موی و درو چمنده نهان
کوهها گرده و سپر زو جگر / دره و پشته عضوهای دگر
ز رگ و استخوان و عضله و پی / لحم و غضروف و جلد بر سر وی
سه هزار آلت از درون و برون / درج کردند در تو، بلکه فزون
بعد از آن قوت نباتی هشت / با یکی زین هر آلتی ضم گشت
حاصل ضرب بیست و چار هزار / کارفرمای و کار کن به شمار
شب و روز ایستاده در کارت / تا بلندی گرفت دیوارت
نه فلک در دل تو دارد گنج / با کواکب و لیک در یک کنج
جان جهان را بگشت و لنک نشد / وز حضور سپهر تنگ نشد
گر زمانی به ترک تاز آیی / بروی تا به عرش و باز آیی
شد درین جسم هفت گردون موج / وز شهاب نجوم فوجا فوج
آسمانت سر و شهاب ذکاست / زحلت فهم و فکر صایب و راست
با تو بهرام شوکتست و غضب / زهره تزیین شهوتست و طرب
مشتری زهد و علم و جاه و وقار / تیر شعر و خط و حساب و شمار
مهر حکم و سیاست شاهی / ماه هر حرفتی که میخواهی
خاک پرگنج و پر دفینهٔ تست / آب پر زورق و سفینهٔ تست
هم ترا تاج اصطفا بر سر / هم ترا خلعت صفا در بر
گاه بردار و گاه بر تختی / آدمی کی بود بدین سختی؟
«لیس فی جبتی» تو دانی گفت / وین «اناالحق» تو میتوانی گفت
گاه عبدی و گاه معبودی / چه عجب؟ چون غلام محمودی
خواجه فارغ شدست ازین بازی / همه کارش تو بنده میسازی
در جهان چاره‌ای نشد ز تو فوت / بجز از موت و چاره کردن موت
آفرینش تمام گشت بتو / خاک از افلاک در گذشت بتو
دو سر خط حلقهٔ هستی / از حقیقت به هم تو پیوستی
جهد آن می‌کن، ار تو عیاری / کان دویی را ز بین برداری
نیک مستم و گرنه زین جامت / بنمایم هزار و یک نامت
بستان این که شربتی صافیست / بشناس اینقدر که این کافیست
بیش ازین گرد و حرف برخوانی / ترسمت برجهی که: « سبحانی»
آنچه گفتم به نقد نیک بدان / وز پی آن زیادتی میران