اوحدی › در ملازمت پادشاه و شرایط بندگی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای پسر، چون ملازم شاهی / نتوان بود غافل و ساهی
بخش کن روز خویش و شب را نیز / مگذران بر فسوس عمر عزیز
شب سه ساعت به امر حق کن صرف / سه حساب و کتاب و رقعه و حرف
سه به تدبیر ملک و رای صواب / سه به آسایش و تنعم و خواب
روز را هم بدین قیاس نصیب / بکنی، گر مدبری و مصیب
پیش سلطان خشمناک مرو / در دم پنجهٔ هلاک مرو
موج دریاست قربت شاهان / خشم ایشان بلای ناگاهان
اول روز پیش شاه مدام / جهد کن تا سبق بری به سلام
در مکش خط به نام نزدیکان / پی منه بر مقام نزدیکان
شاه را بی‌نفاق طاعت کن / به قبولی ازو قناعت کن
گر ترا کم دهد مرو در خشم / وز به آن بیشتر مگردان چشم
چشم بر کن به دوستان قرین / گوش بر دشمنان گوشه‌نشین
هیزم خشک و برق آتش بار / مرد خفته است و دشمن بیدار
سود کس در زیان او مپسند / فتنه بر آستان او مپسند
هر کرا شاه بر کشد، بپذیر / وانکه را دشمنست دوست مگیر
دل درو بند و گنجش افزون کن / وانکه نگذاشت رنجش افزون کن
بنوازد، دعا کنش بر جان / بزند، سر مپیچش از فرمان
مال خواهد، کلید گنج ببر / مرد جوید، بکوش و رنج ببر
گر به آبت فرستد، ار آتش / به رخ هر دو رخ در آور خوش
با کسی کو به راه پیشترست / نزد سلطان به جاه بیشترست
گر بزرگی کند مدارش خرد / که ترا بار او بباید برد
آنکه در صید شاه دام نهد / بوسه بر دست هر غلام دهد
تا که باشد دل غلامی دور / از تو کارت کجا پذیرد نور؟
بر فتوح کسان میفگن چشم / ور فتوحت نشد مرو در خشم
ور گروهی مخالف شاهند / راه ایشان مده، که بیراهند
عیب کس بر تو چون شود تابان / دیده از دیدنش فرو خوابان
جهد کن تا چو ناکس و اوباش / نکنی سر مملکت را فاش
بر میان دار بند به کوشی / بر زبان نیز مهر خاموشی
با کسی، کش نمیتوان زد مشت / ور بکوشد، نمیتوانی کشت
اندکی خلق خوشترک باید / ور فتوحیست مشترک باید
خاطر شاه را چو آینه دان / همه نقشی درو معاینه دان
آنکه تا بود نقش راست شمرد / نقش کج پیش او نشاید برد
گر نباشد بدین صفاتت دست / پیش ایزد کمر نشاید بست