اوحدی › در منع تبختر و طیش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نرم باش، ای پسر، به رفتن، نرم / تا نگردد دلت به رفتن گرم
این صفتهای لاابالی چیست؟ / تو چه دانی که چند خواهی زیست؟
گفته‌ای: از جهان چو میگذریم / خود بیا تا غم جهان نخوریم
گر نمانی نه در شمار شوی / ور بمانی نه کم وقار شوی
چه ضرورت به ترک تازیدن؟ / پیش شمشیر مرگ بازیدن؟
گوش بر قول ناخلف کردن؟ / مال و اوقات خود تلف کردن؟
کوش تا خویش را نیارایی / که نمانی اگر بکار آیی
در تو چون روزگار چشم کند / چون تواند دلت که خشم کند؟
شاید ار حال خود بگردانی / تا مگر چشم بد بگردانی
باد سر خاکسار خواهدبود / باده خور خاک خوار خواهد بود
نفس اگر شوخ شد، خلافش کن / تیغ جهلست در غلافش کن
نه شب عیش و باده خوردن تست / که آبروی جهان به گردن تست
دوستی زین عمل به باد شود / دشمن خود مهل، که شاد شود
بر سبک‌سر نشاید ایمن بود / که سبک‌سر به سر در آید زود
کم شنیدم که مرد آهسته / گردد از خوی خویشتن خسته
نیست در شهرسست فرهنگی / هیچ عیبی بتر ز بی‌سنگی
در هنر بس پدر که داد دهد / پسری شپ شپش به باد دهد
ای که رویت به قربت شاهست / چه روی کابگینه در راهست؟
میروی، نرم تر بنه گامت / تا مبادا که بشکنی جامت
حیف! عیشی چنین به دست آورد / پس به طیشی درو شکست آورد
گر بترسی ز پادشاه خموش / در مراعات سر شاهی کوش
شاه خاموش با تو در سازد / سر شاهی سرت بیندازد
گر نه دین قاید امارت تست / بس خرابی که در عمارت تست
خود نمایی به اسب و جامه مکن / گوش بر اهل سوق و عامه مکن
راست گردان ز بهر نام بلند / سیرتی خاص گیر عام پسند
چند جویی برین و آن پیشی؟ / نه کز ابنای جنس خود بیشی؟
تو نبودی پدیدت آوردند / پس به گفت و شنیدت آوردند
باز فانی شوی به آخر کار / به سگان باز دار این مردار
در میان دو نیست هستی تو / غایت غفلتست مستی تو
چه نهی در میان این دو فنا / بر خود و دوش خویش رنج و عنا؟
هر که بالاترست منزل او / به تواضع رغوب‌تر دل او
همه را روی در تو و تو به خواب / چه دهی پیش کردگار جواب؟
قرب سلطان مبارک آنکس راست / که کند کار مستمندی راست
خوش بباید بر آن امیر گریست / که به تدبیر روستایی زیست
روستایی کند کفایت و صرف / تو مگر سازی از خراجش طرف
وانگهی خویش را امین دانی / آه اگر مردمی چنین دانی!
مکن از بهر این تفرج و فرج / رزق ده ساله را به زودی خرج
بیوه زن دوک رشته در مهتاب / کرده بر خود حرام راحت و خواب
خایهٔ مرغ گرد کرده به صبر / تا بیاید امیر و از سر جبر
خایه‌ها را به خایگینه کند / مرغ و کرباس را هزینه کند
وانگهی بر نشیند و تازد / فلکش سر چرا نیندازد؟
به جفا دل مهل، که چست شود / کانچه بشکست کی درست شود؟
چه نهی بر نهال خود تیشه؟ / در بریدن بباید اندیشه
غضبی، کز طریق دانش خاست / عقل و دین عذر آن تواند خواست
آن غضب ناپسند باشد و زشت / که چو کردی مجال عذر نهشت
در جهان هر چه حکمت و ریوست / همه تریاک زهر این دیوست
خرد و جانت ار تمام شوند / غضب و شهوتت غلام شوند
بس رسول و نبی شدند هلاک / تا جهان زان دو دیو گردد پاک
این دو را گر تو زیر گام کنی / خویشتن را بلند نام کنی
مکن از جام جهل خود را مست / که بیکباره میروی از دست