اوحدی › در تناکح و توالد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خلق را چون نظر به صورت بود / وطن و منزلی ضرورت بود
چون شود منزل و وطن معمور / بی‌زن و خادمی نگیرد نور
تا اگر بگذرد ازین چندی / هم بماند ز هر دو فرزندی
که نگهدارد آن در خانه / نگذارد به دست بیگانه
زانکه از مال غم ندارد مرد / چون بداند که دوست خواهد خورد
عادت زیستن چنین بودست / شربت مرگ و مردن این بودست
پس چو ناچار شد که خواهی زن / گرد رانی به جوی بی‌گردن
زن دوشیزه خواه و نیک نژاد / تا ترا بیند و شود بتو شاد
کانکه با شوهری دگر بوده است / پیش او عشوهٔ تو بیهوده است
و گرش صورت و درم باشد / خود فتوحیست این و کم باشد
اصل در زن سداد و مستوریست / و گرش ایندو نیست دستوریست
چونکه پیوند شد، به نازش دار / بر سرخانه سر فرازش دار
تو در آیی ز در، سلامش کن / او درآید، تو احترامش کن
هر زمانش به دلنوازی کوش / وقت خلوت به لطف و بازی کوش
صاحب رخت و چیز دار او را / پیش مردم عزیز دار او را
از سخنهای خوب و گفتن خوش / به نماز و به طاعتش در کش
میکن ار بینی از خرد نورش / به نصیحت ز بام و در دورش
راه بیگانه در سرای مده / پیرزن را به خانه جای مده
بیضرورت روا مدار به فال / راه لولی و مطرب و دلادل
دل خویشان او مدار دژم / هر یکی را به قدر میخور غم
تا ز لطف تو شرمسار شود / به مراد تو سازگار شود
با زن خویشتن دو کیسه مباش / وان چه دارد به سوی خود متراش
زن چو داری، مرو پی زن غیر / چون روی در زنت نماند خیر
هر چه کاری همان درود توان / در زیان گارگی چه سود توان؟
زن کنی، داد زن بباید داد / دل در افتاد، تن بباید داد
آنکه شش ماه در سفر باشد / دو دیگر به راه در باشد
چار در شهر روز می خوردن / شب خرابی و جنگ و قی کردن
دل به بازارها گرو کرده / کهنه را هشته، قصد نو کرده
برده خاتون به انتظارش روز / او بخفته ز خستگی چون یوز
این گنه را که عذر داند خواست؟ / وین تحکم به مذهب که رواست؟
کد خدایی چنین به سر نرود / زن ازین خانه چون بدر نرود؟
بشر در روم و تاجر اندر هند / چون نیاید به خانه فاجر و رند؟
در سفر خواجه بی‌غلامی نیست / بی می و نقل و کاس و جامی نیست
پیش خاتون جز آب و نان نبود / و آنچه اصلست در میان نبود
این نه عدلست و این نه داد، ای مرد / خانه خود مده به باد، ای مرد
به ازین کرد باید اندیشه / تا نیاید شغال در بیشه
تو که مردی، نمیکنی صبری / چه کنی بر زنان چنین جبری؟
خواجه چون بی‌غلام دم نزند / زن پاکیزه نیز کم نزند
بندهٔ خوب در حرم نبرند / آتش و پنبه پیش هم نبرند
کار ایشان اگر ز فتنه بریست / قصهٔ یوسف و زلیخا چیست؟
پیش روباه مینهی دنبه / می‌خروشی که: «تله می‌جنبه»
هر که غیرت نداشت دینش نیست / آن ندارد کسی که اینش نیست
زن کنی، خانه باید و پس کار / بعد از آن بنده و ضیاع و عقار
ملک را آب و بندگان را نان / خانه را خرج و خرج را مهمان
طفل کوچک چو بهر نان بگریست / چه شناسد که نحو و منطق چیست؟
میل کودک به گردگان و مویز / بیش بینم که بر خدای عزیز
چون اسیر و عیال‌مند شوی / به سر و پای در کمند شوی
طمع از لذت حضور ببر / سوی ظلمت شو و ز نور ببر
نان و هیزم کشی چو حمالان / روز و شب تا سحر ز غم نالان
بندگی نان کشیدنست به رنج / خواجه نامی ولیک بنده بسنج
خواجگی راحتست و آزادی / تو به رنج و به بندگی شادی
گر ندانی سزای گردن گول / غل دیوست،یا دو شاخهٔ غول
هم چو دزدان نشسته بر زانو / کرده او را دو شاخه کدبانو
کنده در پای و بند بر گردن / چون توان فخر خواجگی کردن؟
روز تا شب بلا و بار کشی / تا شبش تنگ در کنار کشی
از تو خاتون چو گردد آبستن / نتوان راه زادنش بستن
چون بزاد، ار نرست اگر ماده / خرج باید دو مرده آماده
پسران را قبای روسی کن / دختران را به زر عروسی کن
ز در دوستان به ماتم و سور / نتوانی شدن به کلی دور
خواجگی نیست، این بلای تنست / با چنین کمزنی چه جای زنست؟
بندگی کن، که خواجه خوانندت / گر امیری کنی برانندت