اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پسری با پدر به زاری گفت / که: مرا یار شو به همسر و جفت
گفت: بابا، زنا کن و زن نه / پند گیر از خلایق، از من نه
در زنا گر بگیردت عسسی / بهلد، کو گرفت چون تو بسی
زن بخواهی، ترا رها نکند / ور تو بگذاریش چها نکند؟
از من و مادرت نگیری پند / چند دیدی و نیز دیدم چند
آن رها کن که نان و هیمه نماند / ریش بابا بین که: نیمه نماند