اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پسری را پدر سلاح آموخت / هم کمربست و هم کلاهش دوخت
چون پسر شد به زور پنجه دلیر / هوس بیشه کرد و کشتن شیر
نوجوان هم چو سرو بستانی / رفت یکروز در نیستانی
ماده شیری بدیدش از ناگاه / حمله کرد و گرفت به روی راه
تیر برنا نکرد در وی کار / به سر پنجه در کشیدش زار
پدرش را چو شد ز حال خبر / زود در بیشه شد که: وای پسر!
پسر او از جگر بر آورد آه / گفت: ازین بد مرا نبود گناه
با من، ای مهربان، تو بد کردی / چه توان کرد چون تو خود کردی؟
چون نیاموختی بمن پیشه / بمن آموخت شیر این بیشه
تو بجای آر آنچه بتوانی / تا نباشد ترا پشیمانی
اولین حقت این بود به درست / که کنی در سیه سپیدش چست
دومین پیشه‌ای بیاموزد / که کفافی از آن بر اندوزد
سوم آن کش مدد شوی از مال / تا شود جفت همسری به حلال
دهی از قرب نیکوان نورش / کنی از صحبت بدان دورش
چون تو این احتیاط‌ها کردی / گر بر آورد سر به نامردی
دان که آن را به ظلم کاشته‌اند / وز خدا و تو غم نداشته‌اند
چون نیاید سبو ز آب درست / آن ز جای دگر به باید جست
زان مبدل شدست آیینها / که جهان موج میزند زینها
مردم اینند؟ چیست چارهٔ ما / جز خموشی و جز کنارهٔ ما
شیر مردی به دست می‌نکنند / که برو صد شکست می‌نکنند
نتواند شنید نام درست / آنکه مهرش شکسته باشد و سست
جرم بخشا، به حرمت پاکان / که بگردان بلای ناگاهان
پردهٔ عصمتت تو باز مگیر / به خداوندی از جوان وز پیر
از دم گرگ بگسل این رمه را / پرورش ده به حفظ خود همه را