اوحدی › در فتوت داران به دروغ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیش ازین مردمی چنین بودست / رسم اهل فتوت این بودست
وین دم از هر دو خود نشانی نیست / نامشان بر سر زبانی نیست
هر کجا خاینیست دام انداز / بند مکری بگستراند باز
بر نشیند، که: صاحبم،بر صدر / امردی چند گرد او چون به در
نقش زیلو شود ز بی‌جایی / میخ لنگر ز بی‌سر و پایی
از دو رو راست کرده سبلت و ریش / وز پس تکیه جرعه دان و حشیش
کند از شهر چند سفله به کف / بنشاند برابر اندر صف
رندکی چند کون دریده همه / پند استاد ناشنیده همه
هر یکی باد کرده در بوقی / سال و مه در خیال معشوقی
روز در کار سخت بی‌خور و خفت / در عزبخانه برده شب زر مفت
هر چه اندر سه روز کرده به کف / در دمی کرده پیش یار تلف
شده از دلبران و از رندان / یوسف و گرگشان به یک زندان
این یکی میوه آرد، آن یک ماست / شب سماطی کنند ازینها راست
خانهٔ پر کمان و پر دولاب / نرد وشطرنج و طاسهای یخ آب
سفره پر نان و دیگ پر خوردی / قالب و قلب خالی از مردی
زدن سینه و کف و بغلک / فارغ از گردش نجوم و فلک
هر یک آوازه در فگنده به شهر / جسته از کودکان زیبا به هر
که: در لنگری گشاده اخی / آنکه چون او جهان ندیده سخی
سفرهٔ نعمتست و شربت قند / سرگذشت و سماع و صحبت و پند
چاک چاک کبادهٔ مردان / زور سنگ و محبر گردان
تیر و انگشتوانه و قدلی / وز دگرگونه سازهای یلی
پدران را ز جهل کور کنند / پسر زنده را به گور کنند
هم پدر گول و هم پسر ساده / کام رندان از آن شد آماده
پسر از خانه جور دیده و خشم / پیش آنها نشسته بر سر و چشم
ابلهست او که یاد خانه کند / گوش بر پند و بر فسانه کند
هزل و بازی و لاغ بگذارد / قلیه و دشت و باغ بگذارد
رنج استاد و جور باب کشد / نان نبیند به چشم و آب کشد
آنکه در اصل جلد باشد و چست / زیرک و مردو سیر چشم و درست
چون نبیند هنر، که آموزد / نه کمال و شرف، که اندوزد
نشود سخرهٔ دکان اخی / به مویز و به گردگان اخی
و آنکه نرمست و نقل خوار و دنی / نرود، گر به ناوکش بزنی
هم سبیلان سبیل دانندش / چشمهٔ سلسبیل خوانندش
این کمان بخشد، آن کمر سازد / تا پسر با حریف در سازد
بد کند کار، نیک دارندش / همه عیبی هنر شمارندش
شب درین غفلت و سبک باری / کرده خوابی به نام بیداری
روز هنگامه‌شان چو گشت خراب / سفره خالی شد و اخی در خواب
هر یکی سر به کار خویش نهد / رخ به صید و شکار خویش نهد
شب درآید، دگر همان بازیست / وقت آن عیش و کیسه پردازیست
باز چون بگذرد بدین چندی / نشنود کودک از کسی پندی
ریش ناگه رخش سیاه کند / رونق حسن او تباه کند
از چمن لاله‌هاش چیده شود / آب سیب رخش چکیده شود
قلیه جوید، نیاورندش ماست / آب خواهد، خودش بباید خاست
بدر افتاده چون سگ از بیشه / نه پدر دستگیر و نی پیشه
هر دمش دل به غم در افتد و درد / که به بازیچه باختست این نرد
نام حلوا بهل، که دود نداشت / زهر خوردست و هیچ سود نداشت
با خود از روی جهل بد کرده / آه ازین کرده‌های خود کرده!