اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود در روم پیش ازین سر و کار / صاحبی نان ده و فتوت یار
لنگری باز کرده چون کشتی / پر ز سنگ و ز آلت کشتی
در لنگر نهاده باز فراخ / کرده ریش دراز را به دو شاخ
خلق رومش نماز بردندی / بچهٔ خود بدو سپردندی
نان صاحب ز کار رندان بود / گوشه بیکارشان چو زندان بود
حوریان گرد او گروه شده / رند و عامی در آه و اوه شده
جمع گشتند ازین صفت خیلی / هر یکی را به دیگری میلی
ناگهان رومی غلام باره / صورتی نحس و جامه‌ای پاره
به یکی زان میانه عشق آورد / علم مصر در دمشق آورد
در نهانی انار و سیبش داد / تا به تلبیس خود فریبش داد
برد روزی به گوشهٔ باغش / می‌نهاد از عمود خود داغش
خر زهٔ خویش در وعا می‌کرد / هر دمی بر اخی دعا می‌کرد
باغبان این بدید و گفت: ای خر / پدرش را دعا کن و مادر
رند گفتا: ز هر دو بیزارم / که من این دولت از اخی دارم
حکم او تا به دست مادر بود / طفل در خانه، قفل بر در بود
چون پدر پیش صاحب آوردش / به نیابت چنین بپروردش