اوحدی › در حال پیشه کاران راست کردار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خنک آن پیشه کار حاجتمند / به کم و بیش ازین جهان خرسند
گشته قانع به رزق و روزی خویش / دست در کار کرده، سر در پیش
کرده بر عجز خویشتن اقرار / بر قصور گذشته استغفار
به دل از یاد حق نباشد دور / حاضرش داند از هدایت و نور
چند سال از برای کار و هنر / خورده سیلی ز اوستاد و پدر
رنج خود بر گرفته از مردم / کرده از دست رنج خود پی گم
دیده دیدار فتح حالت خود / کرده بر لطف حق حوالت خود
دل او دارد از امانت نور / دست او باشد از خیانت دور
بگزارد به وقت پنج نماز / سر نگرداند از خضوع و نیاز
عجب در روی خود رها نکند / طاعت خویش پر بها نکند
شب شود، سر به سوی خانه نهد / هر چه حق داد در میانه نهد
چون ز خورد و خورش بپردازد / شکر رزاق ورد خود سازد
خردهٔ نان به عاجز و درویش / برساند هم از نصیبهٔ خویش
گر چه اهل هنر بسی باشد / رستگار اینچنین کسی باشد
مظهر صنع رای اینانست / جنت عدم جای اینانست
زانکه نظم جهان ز پیشه ورست / هر نظامی که هست در هنرست
مرد را کار به ز بیکاریست / کاربد خبث و مردم آزاریست
خلق را از همست حاجت و خواست / آنکه محتاج خلق نیست خداست
گر چه سرهنگ آلت قهرست / خسته را نوش و جسته را زهرست
ور چه کناس را نجس خوانی / آنچه او میکند تو نتوانی
حرفت خوب داشتست آن مرد / که ازو خاطری نخفت به درد
آنچه آزار نیست عصیان نیست / مردم آزار مرد ایمان نیست
دانش آموز و تخم نیکی کار / تا دهد میوه‌های خوبت بار
خوب گفت این سخن چو در نگری: / کار علمست و پیشه برزگری
پادشاه و وزیر و لشکر و میر / زاهد و عامی و امام و دبیر
آنکه از بهر دانه میپویند / وانکه آب و علف همی جویند
همه را برزگر جواب دهد / و آن او ابر و آفتاب دهد
آفتابی ز علم روشن‌تر / نیست، بی‌علم روزگار مبر
گر نخواهی تو نور علم افروخت / در تنور اثیر خواهی سوخت