اوحدی › در صفت طلب علم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خنک آن پردلان دین پرور / دل بدین صرف کرده، جان بر سر
همه نزدیک خلق و دور از خویش / به توکل نشسته سر در پیش
خون خود بهر دین فدا کرده / پس به دانستها ندا کرده
چشم بی‌خوابشان بر آن رخ زرد / کرده از اشک مردمک را مرد
ز علوم گذشتگان ورقی / نزد ایشان به از طلا طبقی
روی در سیر و هیچ زرقی نه / همه در بحر و بیم غرقی نه
گشته قانع به نیم نانی خشک / نفسی خوش زدن چو نافهٔ مشک
سفره بی‌نان و کاسه بیخوردی / پر هنر کرده کیسهٔ مردی
علم جویان عامل ایشانند / رستگاران کامل ایشانند
همره عقل و یار جان علمست / در دو گیتی حصار جان علمست
خفته‌ای، بر سر تو بیدارست / مرده‌ای، با حقیقتت یارست
طعمه میجویی، اوست راید تو / راه میپویی، اوست قاید تو
جوهر او نپوسد اندر آب / آتش او را نسوزد اندر تاب
میروی، با دل تو همراهست / می‌نشینی، ز جانت آگاهست
کس نهانش به خاک نتواند / تندبادش هلاک نتواند
شاه و سرهنگ ره به آن نبرد / دزد طرارش از میان نبرد
با تو گنجی چنان روان دایم / تو پی حبه‌ای دوان دایم