اوحدی › سخنی چند بر سبیل موعظه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صرف طاعت کن این جوانی را / بنگر آنروز ناتوانی را
عاقلی، گرد نانهاده مگرد / کز جهان جز نصیب نتوان خورد
در دل خود مکن حسد را جای / از درون زنگ بغض و کین بزادی
سلطنت چیست؟ تن درستی تو / پادشاهی؟ به خیر چستی تو
گر دل ایمن و کفافت هست / ملکت قاف تا به قافت هست
رنج و بیشی به یکدیگر باشد / گفتن بیش بار خر باشد
نظر از پیش و پس دریغ مدار / آنچه دانی ز کس دریغ مدار
چشمها تیره، خانها تاریست / گر چراغی درآوری یاریست
هر چه دانسته‌ای ز پیش کسان / دست دستش به دیگران برسان
نیکی ار در محل خود نبود / ظلم خوانندش، ار چه بد نبود
وز بدی آنچه او بجای خودست / عاقلش عدل خواند، ار چه به دست
هر که خود را نخواست کوچک و خرد / با فرومایگان ستیزه نبرد
حکمت نیک وبد چو در غیبست / عیب کردن ز دیگران عیبست
هر چه ورزش کنی همانی تو / نیکویی ورز، اگر توانی تو
مهر محکم شود ز خوش خویی / دوستی کم کند ترش رویی
خلق خوش خلق را شکار کند / صفتی بیش ازین چکار کند؟
هزل آب رخت فرو ریزد / وز فزونیش دشمنی خیزد
دل به جانان مده، که جان ببرد / شهوتت مغز استخوان ببرد
آنکه عیب تو گفت یار تو اوست / وانکه پوشیده داشت مار تو اوست
دوستی از درم خریده مجوی / پرده‌داری ز پس دریده مجوی
خواجه‌ای، بگذر از غلامی چند / پخته‌ای، در گذر ز خامی چند
تا تو باشی به کار بالا دست / در مکن پنجه و میلادست
چرخ رام تو گشت و دورانش / گوی خیری ببر ز میدانش
گفت خود را به داد عادت کن / دست در کیسهٔ سعادت کن
ماه گردون که این کرم دارد / میکند بذل تا درم دارد
هم به انگشت مینمایندش / هم به خوبی همی ستایندش
آنکه ماه زمین بود نامش / چون ببینند مردم انعامش
در پیش روز و شب دعا گویند / سال و مه مدحت و ثنا گویند
به جزین خورد و خواب و خیز و نشست / مرد را منهج و طریقی هست
چون مزاج هوا تبه شد و آب / احتما یابد از طعام و شراب
ز دم رتبت و دوام سعاد / نرهد مرد جز به ترک مراد
حل و عقدیت هست و تدبیری / چه نشینی؟ بساز اکسیری
پند ما گوش دار و شاهی کن / ورنه رفتیم، هر چه خواهی کن
گوش کن راز و روز بینی من / از گواهان شب نشینی من
گر چه روز از کسم نپرسی راز / نیستم بی‌تو در شبان دراز
روز ازین فتنه‌ها امانم نیست / شب نشینم، که شب نشانم نیست
خود چه محتاج قیل و قال منست؟ / کین سخن‌ها گواه حال منست
خود وفا نیست در نهاد جهان / مکن اندر دماغ باد جهان