اوحدی › در بیوفایی جهان و خرسندی بحکم قضا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حال و کار جهان خیالاتست / نظری کن که: این چه حالاتست؟
هر چه هست اندرین جهان خراب / نقش او باژگونه بینی از آب
تو هم اینها در آب می‌بینی / یا خود این‌ها به خواب میبینی
ماتمت سور باشد اندر خواب / گریه شادی و خنده غم، دریاب
زنگی است آنکه گفته‌ای چینی / زانکه او را بخواب می‌بینی
رخ زنگی مبین، ببین دل او / در جهان هر کسی و حاصل او
دل زنگی که او ندارد رنگ / به زر و می که تیره باشد و تنگ
به سپید و سیاه غره مباش / روشنش دار روی و می‌بین فاش
تا چنین زنده‌ای تو در خوابی / چون بمیری تمام دریابی
هر که پیش از اجل تواند مرد / به چنین راز ره تواند برد
هر چه را نیست بر خرد بنیاد / پیش داننده باد باشد، باد
گر تو جانی، غذای جان میجوی / ور تنی آش و آب و نان میجوی
پرخوری زین شراب، مست آیی / خفته و بی‌خبر به دست آیی
آنکه آمد ز راه عقل بدر / خوردن گاو کرد و خفتن خر
دست او هر دو روز بر شاخی / مار او هر دمی به سوراخی
روغنش در چراغ کم گردد / پشتش از بار خرزه خم گردد
هر دمی دلبری همی گیرد / تا که از دردشان فرو میرد
مرگ ازین نوع زندگانی به / نام این قوم خود ندانی به
چه وفا خیزدت ز یار جلب؟ / یاری از روشنان چرخ طلب
حاصل از یار نیست جز تیزی / وز جلب جز خرابه دهلیزی
مرد کناس مستراح شده / عرض و مال و زرش مباح شده
عقل را روی در کمالی هست / بجزین خورد و خفت حالی هست
تا زبان تو این و فعل آنست / روی این راز بر تو پنهانست
چون که شهوت شود هم آوازت / سر به سوی غضب کشد بازت
بر فروز غضب روانت را / ببرد خشم حلق جانت را
غضبت روی دل سیاه کند / شهوتت مغز جان تباه کند
غضب و شهوت از میان بردار / کام خویش از عروس جان بردار
نطفه‌ای را که پشتوارهٔ تست / رایگانش مده،که پارهٔ تست
این چنین نطفه را تو برخیزی / زود اندر مشیمه‌ای ریزی
بود اندر مشیمه یک چندی / بدر آید ستوده فرزندی
چند روزی به ناز دارندش / ز آتش و آب باز دارندش
پس از آن همچو سرو بالنده / نوجوانی شود سگالنده
آتش شهوتش بلند شود / به زن و بچه پای بند شود
سر و ریشی دروغ بترازد / من و مایی ز خویش بر سازد
غضبش حلق در دوال کشد / شهوتش موش در جوال کشد
میرود چون سگان زنجیری / این چنین تا به حالت پیری
ضعف شستش نشست فرماید / بستن پا و دست فرماید
مدتی اینچنین به سر گردد / زحمت دختر و پسر گردد
زن ازو سیر و بچگانش هم / همه در قصد مال و جانش هم
به دعای خود و دعای کسان / برود زین سرای بوالهوسان
زود بر تخته‌ای نشانندش / بر سر حفره‌ای دوانندش
بنهندش به خاک و باز آیند / به سر مال او فراز آیند
خانه را غارتی در اندازند / به شبی جمله را بپردازند
این حسابی که: چند مظلمه برد؟ / آن فغانی که: از چه زود نمرد؟
گور پر مار و خانه پر کژدم / خواجه در دام و گفتگوی از دم
بر سر آیند مالکانش زود / که بگو: تا ترا خدای که بود؟
در سؤالش کشند و درماند / چون سخن را جواب نتواند
آتش خشم بر فروزانند / در شب اولش بسوزانند
اینچنین تا به وقت پرسیدن / نهلندش دمی به یوسیدن
بودن و رفتن چنین چکند؟ / به چکار آید آن و این چکند؟
جاهلانی که کار نان کردند / دین و دنیی چنین زیان کردند
چند ازین رنج و چند ازین خواری؟ / بهر چیزی که زود بگذاری
مرغ و ماهی چه میکشی در دیر؟ / چون نشان سمک ندانی و طیز
مهر خود را به مهر زر چه دهی / سر خود را به دردسر چه دهی؟
در نگر تا: کجاست غم‌خواری؟ / غم اوخور، چو میکنی کاری
دل درماندگان به دست آور / بر ستم پیشگان شکست‌آور
بجزین گفتها که کردم یاد / حالتی هست و شرح خواهم داد
گر چه آن جمله عرف و عادت بود / لیک سرمایهٔ سعادت بود
چون مؤدب شود به آنها مرد / این سعادت طلب تواند کرد
پیش ازین سالکان و غواصان / راه را بر تو کرده‌اند آسان
راه ایشان ببین که:چون رفتند؟ / بچه نوع از جهان برون رفتند؟
گام بر گامشان نه و میرو / روز راحت مبین و شب مغنو
کین طریق ریاضتست و فنا / نتوان رفت جز به رنج و عنا
گر دلت زین سخن هراسان شد / ترک دنیا بکن، که آسان شد