اوحدی › در طلب مرشد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

راه حیرت مرو، نظر بگشای / از مضیق گمان برون نه پای
جام داری، نگاه کن در وی / بازدان رنگ و بوی رشدازغی
وقت خود را به خیره صرف مکن / اسم یابی، نظر به حرف مکن
بوسه بر دست و پای صد زندیق / چه دهی از برای یک صدیق؟
نقش صدیق مینمایم راست / تک و پویی بکن، ببین که کجاست؟
نیست خالی جهان ازین پاکان / چه نشینی بسان غمناکان؟
هست گنجی نهان به هر کنجی / تو نداری، درین میان گنجی
راست شو، تا به راستان برسی / خاک شو، تا به آستان برسی
تو که هنگامه دانی و بازی / به سعادت چه مرد این رازی؟
مرد چون مستعد راز شود / آرزوهاش پیش باز شود
در تو چون شد صلاح کار پدید / کام را در کفت نهند کلید
پای رفتار هست، خیز و بپوی / دست گرد جهان برآر و بجوی
روشنانی که این دوا دارند / بر تو این درد کی روا دارند؟
نشود ناامید مرد طلب / اگرش صادقست درد طلب
غالب از بهر طالبست به کار / تو نکردی طلب، بهانه میار
طالب مستحق و غالب حق / مهر و ماهند روز و شب مطلق
کی جدا گشت نور مهر از ماه؟ / گر نباشد خسوفی اندر راه
گر نداری خسوف گمراهی / همه با تست هر چه میخواهی
بی‌طلب صید چون به شست آید؟ / تا نجویی کجا به دست آید؟
چون تو شرط طلب نمیدانی / خر درین گل چگونه میرانی؟
بازدان کز پی چه میپویی؟ / چون ندانسته‌ای، چه میجویی؟
هر که این راه رفت بی‌دانش / نتوان داد دل به فرمانش
هر چه معلوم نیست نتوان جست / ور بجویی، خلل ز دانش تست
قایدی باید اندرین مستی / که بداند بلندی از پستی
نبود نیک نزد بیداران / راه بی‌یار و کار بی‌یاران
سود جویی، ره زیان بگذار / کار خود را به کاردان بگذار
هم دلیلی به دست باید کرد / در پناهش نشست باید کرد
سر ز فرمان او نپیچیدن / کام خود در مراد او دیدن
چشم بر قول او نهادن و گوش / خواستن حاجت و شدن خاموش
همت یار سودمند بود / خاصه همت که آن بلند بود
شر شیطان همیشه در کارست / دفع او بی‌رفیق دشوارست
هر که او را نگاهبانی نیست / بی‌گزندی و بی‌زیانی نیست
گر چه شیرین و دلکشست رطب / نخورد طفل اگر بداند تب
تب ندید او و دید شیرینی / لاجرم حال او همی بینی
گر به دنیا نظر کنی و به خویش / حال آن کودکست بی‌کم و بیش
کاملی ناگزیرباشد و هست / گر به دست آوری بدو زن دست
عقباتی درشت در راهند / که ز آفاتشان کم آگاهند
کار بی‌مرشدی بسر نرود / راه ازین ورطها بدر نرود
بی‌ولایت تصرف اندر دل / نتوان کردن، از ولی مگسل
در ولی پر غلط کند بینش / که نهفته است حد تمکینش
این قدم را یگانه‌ای باید / در ولایت نشانه‌ای باید
بی‌کراماتهای یزدانی / گله را چون کنند چوپانی؟
آنکه بر قدش این قبا شد راست / در رخ او نشانها پیداست