اوحدی › در خرقه دادن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دزد را پیش رخت راه مده / خرنه‌ای خرس را کلاه مده
از سری با چنان پریشانی / موی چون میبری به پیشانی؟
با تو میگوید آن حکیم ولی / کاول الفکر آخرالعمل
مده، ای خواجه، بی‌گرو زنهار / ترک را جبه، کرد را دستار
زنده را توبه ده، که دارد جان / مرده خود توبه کرد از آب و ز نان
آنکه از بهر نان کند توبه / مشنو گر به جان کند توبه
نتوان دیو را به راه آورد / سر دیوانه در کلاه آورد
روستایی که دیشب از دره جست / مدهش توبه، کز مصادره جست
نیست آنکو سری به راه کشد / بهلش تاقلان شاه کشد
به غرور جلب زنی عاطل / حق سلطان چه می‌کنی باطل؟
تو اگر مومنی،فرااست کو؟ / ور شدی متمن،حراست کو؟
فال مؤمن فراست نظرست / وین ز تقویم و زیج ما بدرست
مؤمن از رنگ چهره برخواند / آنچه دانا ز دفترش داند
مؤمنانش چو نور می‌بینند / آنچه مردم ز دور میبینند
دل مؤمن بسان آینه است / همه نقشی درو معاینه است
دل، که چشمش به نور حق بیناست / زانسوی پردهٔ «ولوشناست»
دل بیعلم کی رسد به یقین؟ / علم حاصل کن، ای پسر، در دین
عمل از تن بجوی و علم از دل / زانکه ایمان چنین شود حاصل
چون زبان و دل اندرین تصدیق / هر دو همداستان شوند و رفیق
تن تتبع کند به پاک روی / شود ایمان ازین سه پشت قوی
هرکس این اعتقاد شد مقدور / همه اجزای او بگیرد نور
نور معنی اگر نفوذ کند / کشف راز نهفته زود کند
در دل ما جزین امانی نیست / زانکه ایمان مایمانی نیست
نه به ایمان کشید سوی یمن؟ / خرقهٔ مصطفی اویس قرن
حامل خرقه آن دو صاحب حال / که ازیشان رسید دین به کمال
گر چه آن گل به خار بنهفتند / زان تفرج چو غنچه بشکفتند
دل او با گمان چو یار نبود / دیدن صورتش به کار نبود
روستایی نبود و در ده شد / رز خالص به امتحان به شد
امتحان دید و غیب‌گویی کرد / طلب خرقهٔ دو تویی کرد
تیر ایمان چو بر نشان آمد / خرقه و خرده در میان آمد
یمنی صاحب سعادت شد / مدنی را یقین زیادت شد
گر چه در عهد اقالت آوردند / حالشان گفت و حالت آوردند
قاصد و مقصد این چنین باید / هر کرا کشف سر دین باید
خرقه پوشی، تو در چنین کس پوش / ورنه در خرقه کش سر و مخروش
چون تو قاضی شدی، مریدان دزد / خرقه‌ها رفت و نیست منت و مزد
میکشی خلق را به بیخردی / چه توان کرد چون طبیب بدی؟
نه به هر خاطر این نزول کند / قابلی جوی، تا قبول کند
آنکه در خورد صحبتست و حضور / مکن او را به خدمت از خود دور
وآنچه ارباب خدمتند و قیام / هر یکی را نگاه دار مقام
وانکه لایق بود به خلوت و صوم / مهل او را دگر به صحبت قوم
وان کزین هر سه قوم بیرونند / مده این دانه‌شان، که بس دونند
ارمغانی مکن بریشان عرض / جز صلوة و زکوة و سنت و فرض
گر به هر یک عمامه خواهی داد / دین به دستار و جامه خواهی داد
نقد خویش اول آزمایش کن / بعد از آن خلق را نمایش کن
چون نکردی تو بد ز نیک جدا / از تو طالب کجا رسد به خدا؟
چکنی جستجوی بوالهوسان؟ / زین یکی را به مخلصی برسان
چون تو اسب و شتر بهم رانی / به گل و گوچو گاو درمانی
آنکه سقمو نیاش باید داد / گرش افیون دهی بقای تو باد
هر که آمد، گرش مرید کنی / در زمستان مگس قدید کنی