اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساده ترکی ز ده به شهر آمد / پیش شیخی تمام بهر آمد
سفره‌ای چرب دید و حلقهٔ ذکر / در میان جست ترکمان بیفکر
خود مگو تا چگونه گوید و چند / به سه شب مغز خویشتن برکند
روز چارم چو آش دیر آمد / روستایی ز خرقه سیر آمد
گرچه تکرار ذکر گرمش کرد / نتوانست شیخ نرمش کرد
خام بود آن مرید و بیرون جست / راه صحرا گرفت و شیخ برست
تا بدانی که اندرین بازار / نتوان داد هر کسی را بار
دل بی‌علم را نباشد راه / بدر لا اله الا الله