اوحدی › در تلقین ذکر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ذکر بیفکر علم بی‌عملست / دل بیعشق چشم پر سبلست
حلقهٔ ذکر حلقهٔ دل تست / گلهٔ ما ز حلق پر گل تست
ذکر در دل چو جای کردو نشست / بانگ خواهی بلند و خواهی پست
آنکه نامش همیبری شنواست / گر نداری فغان و نعره رواست
وآنکه سر حروف می‌داند / بی‌زبان و حروف میخواند
نتوانش سپاس، فکر آنست / حاضرش میشناس، ذکر آنست
لال گردی و گنگ ارین دانی / ور ندانی، کرا همی خوانی؟
آنکه او را نه آشنایی تو / به کدامش زبان ستایی تو؟
دل نادان ز کار سست آید / دم ز دانش زنی درست آید
هیچ دانی که رویت اندر کیست؟ / چو ندانی خروش بیهده چیست؟
دل غایب به بانگ محتاجست / که چو حاضر شود به معراجست
چو دلت با زبان نشد هم عهد / زشت باشد به ذکر کردن جهد
یار باید دل و زبان باهم / تا توان زد ز نام پاکش دم
دل چو پر نقش و رنگ باشد و بوی / به زبان هر چه بایدت میگوی
در دلت دار و گیر تاراجست / زان به تلقین پیر محتاجست
پیر داند که کیست لایق ذکر؟ / هر کسش چون ادا کند بی‌فکر؟
همه را گر به ذکر بنشانی / نرهی هرگز از پیشمانی