اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرشدی را ملامتی افتاد / در مریدان قیامتی افتاد
به خصومت میان فرو بستند / وز پی خصم او برون جستند
زان مریدان یکی که داناتر / به فنون هنر تواناتر
در تحمل ز بس تمام که بود / بنجنبید از آن مقام که بود
حاضری چون دلش شکیبا دید / از وی آن حال را نه زیبا دید
گفت: حقی که در شمار آید / این چنین روز را به کار آید
آنمریدش جواب داد که: باش / دل خویش و درون ما مخراش
شیخ را از من این نباشد چشم / بر من از خامشی نگیرد خشم
رنج او چون هبا توان کردن / خرقه دیگر قبا توان کردن
باز چون تخم فتنه پاشد شیخ / با مریدان چه کرده باشد شیخ؟
تا کسی راسخ و امین نبود / لایق صحبتی چنین نبود
گر تو خواهی که کار دین سازی / بار دنیی ز خود بیندازی
نقش لوح خودی چو بتراشی / قلمش رخ نهد به جماشی
گر کند بر تو بی‌ادب انکار / تو بکوش و ادب نگه میدار