اوحدی › در ترک و تجرید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی‌درم باش، ارت سرد نیست / کاولین گام عاشقان اینست
این ده و باغ و بچه وزن تو / غول راهند و غل گردن تو
غل و غولی چنین گذاشته به / داشت چون بد بود، نداشته به
دل که وحدت سرای این راهست / پاک دارش،که خلوت شاهست
روی دل جز در آن یگانه مکن / مرغ دینی، هوای دانه مکن
در و دیوار در شمار تواند / انجم و آسمان بکار تواند
با تو گویا زبان هر ذره / که: به دنیا چنین مشو غره
ملک دین را تو راست میکن کار / ملک دنیا به کاردان بگذار
چند ازین نیستی و این هستی؟ / ازل اندر ابد زن و رستی
عاشقی، هم به تاب تیشهٔ خود / آتشی در فگن به بیشهٔ خود
خرد را فسار و سوزن اندر جیب / چون روی در سراچهٔ لاریب؟
تا ترا از تو شیشه در بارست / از تو تا دوست راه بسیارست
آشنایی طلب، ز دنیا فرد / که درین بحر غوطه داند خورد
تا تو داری خبر ز هستی خود / میل داری به بت‌پرستی خود
دیده بازت نشد به عالم نور / زان به ظلمت فروشدستی دور
دیده بازت نشد به عالم غیب / زان به ظلمت فرو نشستی و عیب
ره که باید به پای جان رفتن / با خر و بار چون توان رفتن؟
تو دل خود چو ده خراب کنی / که در سنگ و خاک آب کنی
خانه را در مکن، که در بندست / وندرو زر منه، که زر گندست
نام زر چیست؟ جیفهٔ مردار / کی خورد جیفه جز سگ و کفتار
بخت اگر نیست خواجه زر چکند؟ / رخت اگر نیست خانه در چکند؟
مرد از آراستن تباه شود / سینه از خواستن سیاه شود
عارف کردگار زر چکند؟ / ولی‌الله بار و خر چکند؟
من ده خویش پربها کردم / به فضولان ده رها کردم
در جهان داد بندگیش نداد / که ز بند جهان نگشت آزاد
تو ز لاهوتی، ای الهی دل / ملک ناسوت را بناس بهل
تا کی این سنقر و ایاز رهی؟ / برهان خویش را، که باز رهی
مرغ او آشیانه کی سازد؟ / مور او کی به دانه پردازد؟
غیر در غار ما نمی‌گنجد / عشوه در بار ما نمی‌گنجد
غار ما منزل پلنگانست / نه مقام خسان و ننگانست
آنکه اندر جهان ندارد گنج / چون توان آگنیدنش در کنج؟
تشنگان اندرین حیاض رسند / به ریاضت درین ریاض رسند
عزلت و جوع بود و صمت و سهر / سالکان را به راستی رهبر
این چهارند در طریق کمال / حالت فقر و حیلت ابدال