اوحدی › در فایدهٔ جوع| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قوت دل ز عقل و جان باشد / قوت تن ز آب و نان باشد
خانه خالی بود، حضور دهد / تن خالی فروغ و نور دهد
علم جویی، به ترک سیری کن / جان طلب میکنی، دلیری کن
سر خاری بخور، مشوه خیره / تا نگردد دلت چو تن تیره
صیقل نفس چیست؟ کم خوردن / آفت عقل؟ نفس پروردن
خلق را بر نماز داشته‌اند / صفت روزه راز داشته‌اند
بهتر از جوع بر دلیلی نیست / به جزین آتش خلیلی نیست
آتشی کو بهار و لاله دهد / ترک این سفره و نواله دهد
گر بدان ملک آرزوست رجوع / نرسی جز به پای مردی جوع
رای روشن شود ز کم خوردن / بهر خوردن چراست غم خوردن؟
عود و چنک و چغان که پر سازند / از درون تهی خوش آوازند
پر شکم شد، خر و رباب یکیست / تیره گردید، خاک و آب یکیست
عیب« صوت‌الحمیر» میدانی / بر سر سفره خر چه میرانی؟
شکمت پر شود، بخار کند / بر دماغ و دیو اندر آید از در تو
نحل را چون لطیف بود خورش / گشت نخلی که شهد بود برش
خون حیوان مخور که گنده شوی / آب حیوان بخور، که زنده شوی
آب حیوان مدان به جز دانش / چون بیابی، به نوش از جانش
زین خورشها تهی شکم بهتر / ور حلالست نیز کم بهتر
که چو بادت در شکنبه زند / آتشت در کلاه و پنبه زند
در نباتی چو کثرت عددی / نیست، کم شد درو فضول ردی
باز حیوان که اصل ترکیبش / بیشتر بود، گشت کم طیبش
گند سرگین ز گند غایط کم / کین یک از رستنیست و آن از دم
به جزین چون نماند برهانی / خاک خوردن به از چنین نانی
چون به پاکیست فرق این که و مه / معدنی از نبات و حیوان به
آز را تا تو هم شکی یابی / کام یابی، ولیک کم یابی
چند و چند آخر از گران خیزی؟ / جهد کن تا در آن میان خیزی
تو نه از بهر خوردن آمده‌ای / کز پی کار کردن آمده‌ای
بندهٔ مرده دل چکار آید؟ / زنده شو، تا سگت شکار آید
راه دینا ز بهر رفتن تست / نه ز بهر فراغ و خفتن تست
هر چه مستت کند شراب تو اوست / و آنچه بی خویش کرد خواب تو اوست
نان اگر پرخوری، کند مستی / کم خور، ای خواجه، کز بلا رستی
دل چرا میل آن طعام کند؟ / که حلال ترا حرام کند
گندم و گوشت خون شود در تن / خون منی گردد و منی روغن
آتش شهوت اندر آن افتد / فتنه‌ای درمیان ران افتد
شوخ از آن روغنست در تن تو / خون صابونیان به گردن تو
نفس پرچرک و خرقه صابونی؟ / این هم از حیلتست و مابونی
روزه‌دار و به دیگران بخوران / نه بخور روز و شب، شکم بدران
تو ز آسیب روزهٔ ماهی / برکشی هر دم از جگر آهی
عارفان ماه خویش سال کنند / روزه گیرند و شب وصال کنند
ننمایند روی وصل به خام / پختگان را وصال نیست حرام
آنکه از پیش کردگار خورد / با تو چون هر شبی دوبار خورد؟
تو که هم شام و هم سحر بخوری / ره به آن روزها چگونه بری؟
با چنان خوردن و چنان آروق / چون بری رخت روح بر عیوق؟
بسکه شب نای لب بجنبانی / روز مانند نای انبانی
عارفان را ز روزه در شب قدر / شود از فیض نور چهره چو بدر
تو به روزی هلال عید شوی / ور به ماهی رسد قدید شوی
تو شکم بوده‌ای، از آنی سست / جان و دل باش، تا که باشی چست
هر که روزش به فربهی باشد / چون شکم شد تهی، تهی باشد
تن چو از خون ثقیل سنگ آید / دل ز بار بدن به تنگ آید
در تن این باد ناخوش و گنده / چون گذارد چراغ را زنده؟
هر دمت بوی بر دماغ زند / همچو بادی که بر چراغ زند
شکم پر ز هیج را چکنی؟ / رودهٔ پیچ پیچ را چکنی؟
جگر و دل درست کن بیقین / جگر شیر مردی و دل دین
تو ز کم خوردن و ز بیخوابی / یابی، ار زانکه دولتی یابی