اوحدی › در صبرو تسلیم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زمره‌ای از بلا هلاک شوند / به بلا از گناه پاک شوند
تو هم ار عاشقی بلاگش باش / چون بلازوست، با بلا خوش باش
هر کرا آشنای خود سازد / به بلای خودش در اندازد
این بلا سنگ آزمایش تست / محنت آیینهٔ نمایش تست
تا ببیند که چیست مایهٔ تو؟ / در محبت کجاست پایهٔ تو؟
چه شکایت کنی ز مردن طفل؟ / کار ناکرده جان سپردن طفل؟
حکمتی باشد اندر آن ناچار / زانکه عادل به عدل سازد کار
حد عمر از سه قسم بیرون نیست / آدمی از سه اسم بیرون نیست:
کودکی و جوانی و پیری / چون ازین بگذری فرو میری
ساخت یزدان به صنع خود دو سرای / وندر آن کرد نیک و بد را جای
جان پیران پس از جدایی تن / هر یکی راست منزلی روشن
که جز آن جایگه سفر نکند / چون به دانجا رسد گذر نکند
هم چنین روح هر جوانی نیز / منزلی دارد و مکانی نیز
تا غنی در دنی نپیوندد / این یکی گوید آن دگر خندد
طفل را نیز هم‌چو پیر و جوان / چون سرآید به حکم غیب زمان
ببرد، ننگرد به کم سالی / تا نباشد مقام او خالی
کار صنع این چنین بکام شود / پادشاهی چنین تمام شود
بر چنین سلطنت مزیدی نیست / جای فریاد و من یزیدی نیست
دل درین دختر و پسر چه نهی؟ / تن در آشوب و در سر چه نهی؟
چکنی اعتماد بر فرزند؟ / چون ندانی چه عمر دارد و چند؟
ایکه داری تو این منی در پشت / چه نهی بر حروف او انگشت؟
نتوانی تو کین منی داری / کز منی یک مگس پدید آری
گر بکشت، ار بهشت، او داند / سر هر خوب و زشت او داند
باغبانی، تو مزد خود بستان / سعی کن در عمارت بستان
مالک ار باغ را خراب کند / باغبان کیست کین خطاب کند
گفت: کامی بران و راضی شو / بتو کی گفت: مرد قاضی شو؟
هر دو کون وز حکم او یک جو / ز آنچه گفتم کراست بیرون شو؟
تو چه دانی که مرگ طفل از چیست؟ / و آنکه روزی دهد به طفلان کیست؟
شیر شیرین ز تنگی پستان / که بر آرد به حیله و دستان؟
او دهد طفل و او ستاند باز / کس نداند حقیقت این راز
هر کرا در فراق فرزندی / اندرین خانه سوخت یک چندی
شرم دارد در آن جهان جبار / که بسوزاندش به دوزخ و نار
از برای پدر شفاعت طفل / این چنین باشد و بضاعت طفل
دشمنان از بلا نفور شوند / تا شکایت کنند و دور شوند
ز که نالی گراوت خواهد داد؟ / هم بدو نال، هر چه باداباد!
خاص را در بلا بدان سوزد / تا دل عام را بیاموزد
کادب بندگی چگونه بود؟ / چیست کین درد را نمونه بود؟
ز بلا میشود دو راه پدید: / صورت طاعت و گناه پدید
عارف اندر بلاش بیند و بند / لذتی کز نبات خیزد و قند
از نشاط بلا به رقص آید / گر نه، در بندگیش نقص آید
نیست پوشیده شمه‌ای زان نور / لیک از عدل تا نباشد دور
بر تو نیک و بد استوار کند / تا به فعل تو با تو کار کند