اوحدی › مثال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هم چو شمع از غمت بسوزاند / گه کشد، گاه برفروزاند
اعتبارت کند به هر مویی / بازگرداندت به هر رویی
گه سرت را بکار برگیرد / گاه پروانه بر سرت میرد
گه بنام خودت نگار کند / گاهت از ریسمان به دار کند
گاه با شهد هم‌نشین کندت / گاه با شاهدان قرین کندت
گه به بالین مردگان باشی / گاه پیش فسردگان باشی
گاه خندی، ولی ز پنداری / گاه گریی، ولی به صد زاری
گه سرافراز و گاه پست شوی / گاه ناچیز و گاه هست شوی
گاه لافی زنی ز سربازی / گاهت آن زر که هست در بازی
گاه زهرت دهند و گاهی نوش / گه زبان آوری و گه خاموش
گاه اندر تبی و گه در تاب / گاه در بزم و گاه در محراب
چو ببیند که هیچ دم نزنی / وندران سوز و گریه کم نزنی
نخوری هیچ و فیض ریزانی / خود نخفتی و خفته خیزانی
گاه در پرده‌ای چو مستوران / گه برافگنده پرده از دوران
گاه از سوز سینه در ویلی / گه ز خاصان قایم‌اللیلی
سال و مه سودت از زیان باشد / دایمت خرقه در میان باشد
عادتت کمزنی و شب خیزی / روشت بخشش و گهر ریزی
در تو هر نقش را پذیرایی / متشمر به لطف و گیرایی
مؤمنان را به پیشوایی فرد / کافران را به خانه سوزی مرد
سینه پر سوز و هیچ آهی نه / دیده پر گریه و گناهی نه
بشناسد که در روش رستی / نکند در نمودنت سستی
پرده از روی کار برگیرد / دل طریقی دگر ز سر گیرد
از چپ و راست عشق در تازد / خانهٔ عقل را براندازد
بر تو آن علمها وبال شود / عملت جمله پایمال شود
به صفت جوهری دگر گردی / مس نماند، تمام زر گردی
غیرت او بشست و شوی از تو / نهلد در وجود بوی از تو
چون ترا از تویی کند فانی / برساند به نشائت ثانی
جنبش اینجا نماند و رفتار / سخن اینجا نماند و گفتار
نه تو آن حال باز دانی گفت / نزخود آن بیخودی توانی رفت
نه کسی تاب دیدنت دارد / نه کس آوار شنیدنت یارد
هر که روی تو دید، مست شود / وانکه بویت شنید، هست شود
بر زمین بگذری، سما گردد / در مگس بنگری، هما گردد
متصل گردد این اثر در ذات / هم چو تاثیر مهر در ذرات
به خلافت رسی ز یک نظرش / در زمان و زمین و خشک و ترش
عشق زاید ز استقامت تو / علم روحانی از علامت تو
صاحب امر و اختیار شوی / گاه پنهان، گه آشکار شوی
گاه با قهر و سرکشی باشی / گاه با لطف و با خوشی باشی
در تب و تاب عشق و ظلمت و نور / چون که از راستی نگشتی دور
نیستی بخشدت ز تاب رخش / محو گردی در آفتاب رخش
به چنین دوست تحفه جان باید / دل به شکرانه در میان باید
تو ازین عهده گر برون آیی / در نگر تا به شکر چون آیی؟
یار کن شکر با شکیبایی / تا به زینت رسی و زیبایی