اوحدی › در عشق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق و دل را یک اختیار بود / عقل و جان را دویی حصار بود
ز آستان عقل پیشتر نرود / عشق خود ز آشیان بدر نرود
بال دل چیست؟ عشق دیوانه / بند جان کیست؟ عقل فرزانه
عشق دیوانه را چو برخوانند / عقل فرزانه را بدر مانند
هر که عاشق نشد تمام نگشت / وانکه در عشق پخت خام نگشت
همره عشق شو، که یار اینست / در پی عشق رو، که کار اینست
عقل ورزی، ز کار سرد شوی / عشق ورز، ای پسر، که مرد شوی
میل صورت به شهوتست و هوس / میل معنی به عشق باشد و بس
عقل شمعست اندرین خانه / مرد در پای عشق پروانه
عشق خواند ترا به عالم محو / عقل گوید ز فقه و منطق و نحو
سینه را عشق چاک داند کرد / نفس را عشق پاک داند کرد
تبش نور کبریا عشقست / آتش خرمن ریا عشقست
عشق برقیست کام سوزنده / وز تمامی تمام سوزنده
عشق را روی در هلاک بود / هر کرا عشق نیست خاک بود
تا ز هستیت شمه‌ای برجاست / نتوان راه عشق رفتن راست
بندهٔ رنج باش و راحت بین / دفتر عشق خوان، فصاحت بین
مرد عاشق ز عشق گویا شد / گل ببین کو ز گل چه بویا شد؟
جدل و بحث لاولن دگرست / ناطق عشق را سخن دگرست
هوس از صورتی گذر نکند / عشق در هر دو شان نظر نکند
عشق را از هوس نمیدانی / لاجرم «بشر» و «هند» میخوانی
عقل جویان بود سکونت را / عشق برهم زند رعونت را
رخ او کس به خود نداند دید / عشق بیخود رخش تواند دید
آسمانها به عشق میگردند / اختران نیز در همین دردند
عشق جام تو و شراب تو بس / عاشقی محنت و عذاب تو بس
گر ازین بوته خالص آید مرد / نرسد دوزخش دو اسبه به گرد
گرمی از عشق جوی، اگر مردی / هر که عاشق نشد، زهی سردی!
عشق روی و ز نخ نمیگویم / با تو از برف و یخ نیمگویم
عشق آن شاهدان بالایی / که کندشان سپهر لالایی
دلبری جوی و پای بندش باش / آتشی بر کن و سپندش باش
خیز و جامی ز دست مادر کش / تا ببینی جمال وقتی خوش
گر چه کوتاه دیدهٔ بامم / دور کن سنگ طعنه از جامم
راه باریک و وقت بیگاهست / رو بگردان، که چاه در راهست
جام ما را مده به بد مستان / ور دهد نیز دست بد، مستان
عشقداری و پای جنبش هست / منشین، دست یارگیر به دست
مرد در راه عشق مرد نشد / تا لگد کوب گرم و سرد نشد
سخن عاشقان به حال بود / نه به آواز و قیل و قال بود
هر چه در خط و در بیان آید / دست بیگانه در میان آید
تو مگو: چون ز دل به دل راهست؟ / کانکه دل دارد از دل آگاهست
دل چو نعل اندر آتش اندازد / عرش را در کشاکش اندازد
همت دل کمند عاشق بس / یاد معشوق بند عاشق بس
دیگر، ای مرغ دل، به پرواز آی / در چه اندیشه رفته‌ای، باز آی
سخنی کش به راز باید گفت / چون بهر جای باز شاید گفت؟
چیست گفتن چو اشک داری و آه / قاضی عشق را بس این دو گواه
من و ما تا بچند دشمن و دوست؟ / بس ازین بیخودی خود همه اوست
چند گویی که: شیشه بشکستی / کی بود کار جام بی‌مستی؟
جد و جهدی بکار می‌باید / هر کرا وصل یار می‌باید
همه محرومی از نجستن تست / بی‌بری از گزاف رستن تست
عاشق بی‌طلب چه کرد کند؟ / مرد باید، که کار مرد کند
درد ما را به مرغ و ماش چکار؟ / عاشقان را به نان و آش چکار؟
نظر دل چو بر جمال بود / عشق خوانند و عشق حال بود
تا نخوانی مقالتی در عشق / نکنی وجد و حالتی در عشق