اوحدی › در تصدیق کرامات اولیا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قوت نفس را مقاماتست / سر آن معجز و کراماتست
نفس چندانکه هست بالاتر / در کرامات و کشف والاتر
از کدورت دلت چو گردد دور / رختت از ظلمت آورند به نور
غیب دان جز به نور نتوان شد / وقت بین بیحضور نتوان شد
دل در آن نور چون مقیم شود / حرکات تو مستقیم شود
باشدت حکم بر وجود و عدم / لیک بیحکم بر نیاری دم
خواهشت چون برای او باشد / تو نباشی، رضای او باشد
تا نگیری صفات روحانی / تا نگردی ز پا و سر فانی
قربت خود کجا دهد شاهت؟ / به ولایت کجا بود راهت؟
به محبت چو مبتلا باشی / گاه و بیگاه در بلا باشی
بی‌ولایت ز خوف نتوان رست / تا ولی نیستی تو خوفی هست
به ولایت چو دل ستوده شود / در هیبت برو گشوده شود
چون رسی در مقام محبوبی / زو نبیند دل تو جز خوبی
صورتت صورت فرشته شود / زیر پایت زمین نوشته شود
بر سر آبها روان گردی / غیب گویی و غیبدان گردی
از نظرها نهان توانی شد / مقتدای جهان توانی شد
نگذارد ز لطف صانع تو / که شود هیچ چیز مانع تو
تو مسلم شوی به سلطانی / گه نوازی و گاه رنجانی
آوری اسب قربت اندر زین / به اجابت شود دعات قرین